تانگوی چند نفره

آرامشی که نیست در جنگی هم اگر حاضر نبودیم ، جنگی در ما حاضر بوده همیشه

تانگوی چند نفره

آرامشی که نیست در جنگی هم اگر حاضر نبودیم ، جنگی در ما حاضر بوده همیشه

حال دل

شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۴۴ ب.ظ
مدتیه نه کتاب نه خیالپرداری و حتی عروسک ها حال دلمُ خوب نمیکنه 
زندگی یه جوری شده ، نمیدونم همون روال سابقه یا راکدتر شده فقط میدونم نه این مدل زندگی رو دوست دارم نه حس وحالش رو
دیشب با رفیق هیچ کس که  حرف می زدم می، گفت اونقدر پیشرفت کردی که می تونی خوب از پس  پس لرزه های بعد حوادث بر بیای  اما چون ناراحتی نمی بینیش 
پرسیدم از نوشته هام معلومه یا نحوه غر زدنم ؟ 
گفت هم نوشته هات هم نحوه بیان  وصحبت کردنت 
ولی از این تعریف و حتی پیشرفت خوشحال نشدم ...
تنهایی پر هیاهو که تمام تازه دور جدیدی از سلاخی کردن وجودم شروع شد خاصیت کتابها همینه ، از اون روز گرم تابستونی که دخترک هفت ساله با نیمچه سوادش تو جنگل انبوه کتابهای عمو مجید دنبال یه چیزی میگشت تا بخونه  چون حوصلش سر رفته بود ورق برگشت، همه چیز عوض شد من به اینکه میگن سرنوشت ادم از قبل معینه تا حدودی اعتقاد دارم اون روزی که با خوندن ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگ  تصمیم گرفتم دنیای خودمو عوض کنم وارد یه سلاخ خونه ابدی شدم که روحم ، وجودم ، افکارم و همه چیزم بعد خوندن  هر کتابی سلاخی میشد  اوایل متوجه نبودم اما با کتابها که بزرگتر  میشدم دردهام هم بیشتر میشد ، سر درگمی هام بیشتر میشد و من با همه دردها وسردر گمی ها کنار کتابها قویتر از قبل می شدم  
من هم مثل هانتا از طریق کتابها آموزش ناخواسته داشتم چیزهایی که تو هیچ سیستم اموزشی ، هیچ کجا دنیا بهت یاد نمیدن  رو میشه تو کتابها پیدا کرد 
و این مدل فهمیدن واموزش ناخواسته مسوولیت ادمُ بیشتر وسنگین تر میکنه جوری که زیر بار سنگینیش خورد میشی 

کتابها زندگی ادمُ به دو دوره قبل وبعد تقسیم میکنن درست مثل ازدواج ، قبل و بعد از ازدواج ،  عمو مجیدم می گفت وقتی وارد دنیای کتاب شدی آنچنان غرق می شی که راه برگشتت رو گم می کنی  ، همیشه شک مثل خوره به جونته و هیچ چیزی رو براحتی نمی تونی قبول کنی 
یه جور تبعید خود خواسته که اوایل از روی نا آگاهی وبچگی بود و بعدها بهترین روش برای فرار از دردها و زندگی سخت شد هر چند کتابها با خودشون درد و رنج ناشی از آگاهی بهمراه میارن ولی این مدل درد و رنجی که با جون دل می پذیریش خیلی لذت بخش تر از درد و رنجی که بعضی آدمها بهت تحمیل میکنن
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۰۷
خورشید جاودان

نظرات  (۱)

بعضی وقت ها از خودم می پرسم؛ اگه قرار بود زندگیمو عین یک داستان توی کتابی ، دستم بگیرم و بخونم، الان کجای داستان بودم؟ قهرمان داستان چیکار داشت می کرد؟ چطور قرار بود باقی داستان پیش بره؟ و در نهایت چطور تمام می شد؟!...
پاسخ:
جوابی هم براش داشتی ؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی