تانگوی چند نفره

آرامشی که نیست در جنگی هم اگر حاضر نبودیم ، جنگی در ما حاضر بوده همیشه

تانگوی چند نفره

آرامشی که نیست در جنگی هم اگر حاضر نبودیم ، جنگی در ما حاضر بوده همیشه

۱۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۹اسفند
تا امروز فکر می کردم یکی از محاسن پای شکسته خلاص شدن از دید وبازدیدهای مسخره ی عید نوروز ولی مامانبزرگ اولتیماتوم داد که هر جا رفتم تو هم باید بیای و حق اعتراض نداری
میدونید همیشه از عید بخاطر همین بازدیدهاش خوشم نمی اومده ادمهای متظاهری که طول سال بدترین رفتارها رو باهم دارند ، زیر اب هم رو میزنن وپشت سر هم چه حرفها که نمیزنن ، حتی از هم متنفرند تو این چند روزه نقاب حال بهم زن همه چی خوب وخوش میزنن وبه دیدن هم میرن بعد بقیه سال نو همون ادمهای سابق میشن 
اونقدری که اسفند شور وشوق اومدن سال نو رو دارم خود فروردین همچین حسی ندارم ولی امر، امر مامانبزرگه و نمیشه ازش سرپیچی کرد 
مامانبزرگ طرفدار سر سخت دیدن فامیل و همیشه به زبون محلی میگه مهر وِ دیداره یعنی با دیدن که محبت بوجود میاد ولی یکی نیست بهش بگه قربون دل مهربونت ادمای این دوره نقاب زن های ماهری هستن جوری تظاهر میکنن که اصلا متوجه نمیشی کی دوست کی دشمن 
کلی نقشه کشیده بودم برای فرار از این دید وبازدیدهای مسخره ی سالی یه باری که مامانبزرگ همه کاسه کوزه هامو ریخت  بهم
در حال خوندن جلد دو کارامازوف ها هستم وبه جرات میتونم بگم بعد از ابلوموف این عیاش های دوست داشتنی باعث شدن به ادبیات روسیه علاقمند بشم وپیگیر اثار روس ها بشم 
تصمیم گرفتم سال جدید با نویسنده های روس اشنا بشم وبیشتر از اثارشون بخونم هر چند تو این دو کتابی که تابحال خوندم توضیحات اضاف حوصله سر بر زیاد هست و گویا یکی از ویژگی های اثار روس هاست ولی با وجود این خوبن ، بهتره بگم به دلم بدجور نشتن

---------------------------------------------------------------------------------
خیلی بلد نیستم تو قالب کلمات و جملات آنچنانی سال نو ویا هر مناسبتی رو تبریک بگم فقط میگم 
سال نوتون مبارک امیدوارم پر از سلامتی و خوشی  هر مدلیش که مد نظر خودتون والبته کتاب باشه براتون 


خورشید جاودان
۲۷اسفند

امروز وقتی از مدرسه برگشتم خونه تو اوج نا امیدی وارد اتاق شدم رو تخت دو بسته پستی دیدم 

با دیدنشون خیلی خوشحال شدم 

سحر عزیز و دوست مهربونی که بنام میله بدون پرچم می شناسیمش برام دوتا هدیه ارزشمند فرستادن 

دوتا کتاب که سحر جان مترجمشون هستن با امضای خودش 

و یه سالنامه رمان که جناب میله وبلاگشون معرفی کردند که توی این سالنامه تعدادی نویسنده وآثارشون معرفی شده که یه هدیه مناسب برای علاقمندان به کتاب 

خیلی وقتها شده که ناامید بودم ویه بسته پستی از طرف یه دوست حالمو دگرگون کرده 

از وقتی بابا رفت  اوضاع خانواده یکم بهم ریخته شده خواهر برادرا اونقدر اخلاقشون عوض شد که من از تعجب شاخ در اوردم ، انگار بابا یه جورایی با بودنش مثل زنجیر بهم وصلمون می کرد ، حالا دم دم عید من بعنوان بزرگترشون موندم چطور باز مثل سابق بهم وصلشون کنم واقعا کار هر بز نیست خرمن کوفتن ، حرف گوش نمیکنن 

اینا رو گفتم که بگم نا امید وخسته از یه تلاش نا موفق بعد مدرسه برگشتم خونه ، اون لحظه حس میکردم بی پناه ترین دختر روی زمینم ، ذهنم پر شده بود از حس بد تنهایی واینکه چرا کسی نیست که بهم توجه کنه ، درست مثل بچه کوچولوها توجه میخواستم ، خلاصه حسابی کلافه بودم که بسته های پستی رو دیدم وقتی بازشون کردم یه دفعه همه اون حس های بد از بین رفت انگار کسی تو دلم فریاد میزد خب اینم توجه ، کسانی که  ندیدیشون وممکنه تا اخر عمرت هم سعادت دیدنشون رو نداشته باشی اونقدر دوستت دارند که برات هدیه فرستادن بهتر  و بیشتر از این چی میخوای؟

واقعا خیلی خوشبختم که تو این اوضاع بهم ریخته که خواهر برادرام مثل سگ و گربه به جون هم افتادن شما رفقای خوب رو دارم ناشناخته هایی که از هر آشنایی آشنا تر هستین  خدا روشکر میکنم برای داشتنتون

قرار بود کاردستی هایی که براتون درست کردم رو بفرستم ، دلم میخواست قبل عید بفرستم ولی متاسفانه پام شکسته ومدتی باید خونه نشین باشم 



خورشید جاودان
۱۸اسفند
هشتم مارس روز جهانی زن 
تو بیمارستان گذشت پشت پنجره مراقبتهای ویژه و در حال نگاه کردن به مامان پری  که اروم چشماش رو بسته بود 
وقتی مامان زینبم رفت پیش خدا ، عمو پیره بجاش یه فرشته برامون فرستاد ، فرشته ای که بیست وپنج ساله نگذاشته ما کمبود مادر رو حس کنیم 
و حالا این فرشته در حال دست وپنجه نرم کردن با مرگ ، میدونم چشماش رو باز میکنه و ما رو تنها نمیگذاره  چون بعد رفتن بابا بهمون قول داد همه جوره کنارمون می مونه ، همونطور که بعد رفتن مامان موند 
زود چشمات رو باز کن  لطفا وبا بدست اوردن سلامتیت بهترین عیدی رو بهمون بده پری خاتون
-------------------------------------------------
کارامازوف های لعنتی عالین  215 صفحه از 512 صفحه ی جلد اولش رو خوندم ومطمعن شدم تمام کتاب رو میخونم ، بقول رفیق جانمان اگر تا صد صفحه اول کتاب رو خوندی ونگذاشتیش کنار مطمعن باش بقیش رو هم می خونی ، یه جورایی رسیدن به صد رد کردنه مرز:)

گفته بودم برای اخرین بار تو سال نود وشش  از شهر کتاب انلاین کتاب سفارش دادم و خدا کنه وقتی پستچی در میزنه مامانبزرگ خونه نباشه که با نگاه نگرانش بابت خرج کردن پس انداز طعم خوش دست گرفتن بسته پستی رو بگیره خب دیروز بسته رسید و مامانبزرگ خونه نبود ، با لذت فراوان بسته رو تحویل گرفتم وکتابا رو تو کتابخونه چیدم 
به غیر از کتابهای نخونده کتابخونم 
اخر سالی سیزده کتاب خریدم و مثل مورچه ها برای مدتی ذخیره کردم  تا وقتی دوباره حقوق بدن
بینایی ساراماگو
قمارباز داستایوفسکی
صبحانه قهرمانان ونه گات جان
یادداشت های یک دیوانه گوگول
ابروی از دست رفته کاترینا بلوم هاینریش بل
داستانهای پس از مرگ سلینجر جان 
تیمبوکتو پل استر
زندگینامه چارلی چاپلین
دو داستان ( مدیر مدرسه .واورازان ) ال احمد
1984 اورول
و کوهستان طنین انداز شد
ملت عشق الیف شفاک 
وبرادران کارامازوف که هدیه گرفتم
و کتابهای نخونده کتابخونم
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری کالوینو جان
هنر شفاف اندیشیدن رولف دوبلی
مردی بنام اوه فردریک بکمن
دارالمجانین جمالزاده جان
سنگ وسایه محمدرضا صفدری
چهار میثاق
با وجود این همه کتاب جدید و نیمه خونده و نخونده کیه که احساس خوشبختی نکنه ؟
یه برنامه ریزی درست حسابی میکنم وبه امید خدا شروع میکنم به خوندن 
اقا مدیونید اگه فکر کنید در حال پز دادنم :)) فقط نوشتم شاید بدرد کسی بخوره وبشه ازشون چیزی انتخاب کرد برای تعطیلات 
الانم همش رو گذاشتم دورم وبینشون نشستم واز دیدنشون کیف میکنم 
چند روزی که روزانه کتابخونم رو مرتب میکنم و اینجوری سعی میکنم حواس خودم رو پرت کنم تحمل این همه درد یهویی فقط به این روش اسون میشه فقط خدا کنه لابلای کتابا غرق نشم:))
-----------------------
خورشید جاودان
۱۶اسفند
کارامازوف ها رو میخونم وسعی میکنم به روی خودم نیارم دلم برای مامانم تنگ شده 
هنوز روتخت بیمارستانه و چشماش رو باز نکرده
ادم وقتی تو بچگی یکی از والدینش رو از دست میده خیلی دردش نمیگیره شایدم میگیره ولی مدلش با از دست دادن بزرگیا فرق میکنه 

بیست وپنج سال پیش که مامان زینبم جلو چشم خودم غرق شد دلم درد گرفت بدجورم درد گرفت ولی مدلش فرق میکرد ، اون موقع عمو مجید بود که کاری کنه یکم حواسم پرت بشه ، شاید هم چون بچه تر بودم راحت حواسم پرت میشد و میرفت سراغ جنگل کتاب عموم 
اما الان که مامان پری رو تخت بیمارستانه و معلوم نیست عاقبتش چیه هر کاری کنم حواسم پرت نمیشه 
می ترسم، از تنها شدن می ترسم از بار سنگین مسوولیتی که بعدهر از دست دادنی رو شونم حس میکنم می ترسم 

------------------------------------------------------------
کم کم دارم به ادبیات روسیه علاقمند میشم درست  فقط یک کتاب خوندم وبرادران کارامازوف دومین کتاب روسی که در حال خوندنش هستم ولی همین هشتاد وسه صفحه ای که خوندم  رو دوست داشتم ، تا پایان دو جلدش راه درازی مونده :)) و به توصیه رفیق جانمان باید برای خوندنش حوصله کنم ولی  از همین اوایل دوستش داشتم  ، مثل همون برخورد اول تو روابط انسانی تو همین چند صفحه اول از اخوی های کارامازوف وابوی هوس رانشون خوشم اومد البته تضمینی نیست که با این احوال سگی تا تهش بخونم ولی سعی میکنم با حوصله بخونم وازش لذت ببرم
شاید بتونم لا بلای صفحاتش ترس هامو فراموش کنم و یا پنهانش کنم
----------------------------------------------------------------------------------
به اندازه کافی کتاب خریدم وبرای تعطیلات ذخیره کردم 
یه دوره بازخوانی کتابای کتابخونه ام رو هم برای سال نود وهفت در نظر گرفتم 
به امید خدا کتابای نخونده ی کتابخونم رو تو برنامه کتابخونی امسالم گذاشتم پس سال نود وهفت میتونه سال خوبی برای من باشه 
سالی پر از کتاب
خورشید جاودان
۱۵اسفند
رفتن به نمایشگاه کتاب برای من یه عادت شده ، عادتی که دلم نمیخواد ترکش کنم 
دیروز برای خرید خوراکی های عید رفتم بازار وطبق معمول موقع برگشت  سر از نمایشگاه در اوردم  
خانمی همسن مامانم همراه همسرشون  کنار فروشنده مشغول کتاب انتخاب کردن بودند بطور اتفاقی صحبت هاشون رو که راجع به  کتاب عیدی دادن به بچه هاشون بود شنیدم وقتی از فروشنده خواستن کتابی مناسب سن بچه ی نه ساله بهشون  معرفی کنه، چون از قبل شازده کوچولوی مخصوص بچه ها بین کتابها به چشمم خورده بود با اجازه اشون کتاب رو بهشون نشون دادم و کم کم صحبتمون گل کرد وراجع به چند کتابی که تو دست داشت ازم پرسید خب منم تا جایی که خونده بودم واطلاعاتم اجازه داد راهنماییش کردم همینجور که ما بین میزهایی که کتابا روش بود قدم میزدیم وکتابها رو می دیدم ،رسیدیم به برادران کارامازوف برداشتم ورق زدم خانم پرسید می خرید ؟ با خنده گفتم بعضی کتابا با تخفیف پنجاه درصدم پولش قد جیب من نیست 
انشالله بعدا میخرم اخه خیلی گرونه 
دیدم جلد یک و دو رو برداشت ، منم فکر کردم واسه خودشه چیزی نگفتم ، خانم کمی از من دور شد و منم کارامازوف رو گذاشتم سر جاش رفتم خداحافظی کنم که خانم صدام زد وکیسه کتابهای کارامازوف رو داد دستم ، هنک کردم واقعا نمیدونستم چی بگم ، قبول نکردم و گفتم نه 
ایشون هم اصرار پشت اصرار ، عیدی شما  همسرشون گفت شاید باب یه دوستی بشه این کتابها قبول کنید عیدی ما به شما 
خانم هم گفت بدجور به دلم نشستی وقتی با ذوق وهیجان در مورد کتابا حرف می زدین خیلی خوشم اومد ازت ، یه جورایی جوونی خودم رو تو وجودت دیدم  خلاصه اصرار واصرار منم نه ونه ونه تا بلاخره قبول کردم شماره خانم رو گرفتم و گفتم پس برای جبرانش من هم یه عروسک دست دوز که کار خودمه بعنوان عیدی بهتون میدم و امیدوارم دوستای خوبی بشیم برای هم 
کمی معذب بودم چون من بی منظور این حرف رو زده بودم خجالت می کشیدم ولی خب کتابام میخواستم 
حالا برادران کارامازوف هم عضو کتابخونه ام شدند 
و در حال دوخت عروسک حاجی فیروز وعمو نوروز برای اون خانم هستم 
نمیدونم علت این اتفاق چی بود ؟ 
ولی خوشحالم از اینکه هنوز ادمهایی هستند که بی دلیل وبدون شناخت مهربونی می کنند 
من هیچوقت فکر نمیکردم به جایی برسم که بتونم به کسی کتاب معرفی کنم و این مورد رو مدیون رفیق جان هیچ کسم هستم که با صبوری راهنماییم کرد و کمکم کرد بهتر وهدفمندتر از قبل کتاب بخونم وبه جایی برسم که بتونم کمی در مورد کتابها با بقیه صحبت کنم 
خب بالاخره من هم از تنهایی کمی تا قسمتی در اومدم ویه دوست کتابخون پیدا کردم خانم مهربونی که می تونه یه دوست خوبم باشه
امیدوارم شما هم همچین اتفاق های خوبی رو تجربه کنید 
هدیه گرفتن از کسی که نمیشناسیش :)
هر چند من قبلا هم از رفقای وبلاگیم که الان دوستهای خوبم هستن هم بدون اینکه بشناسمشون کتاب هدیه گرفتم ولی این مدلیش فرق میکنه ، بالاخره ما با خوندن نوشته های هم حداقل یه شناخت نسبی از هم داریم ولی واقعا هنک میکنی که یه غریبه بهت اینجوری هدیه بده و خوشحال هم میشی که  کاینات از این طریق تو رو به خواسته ات میرسونه 
خورشید جاودان
۱۴اسفند

اینکه حریصانه هر روز به بهانه های مختلفی میرم بیرون و سر از نمایشگاه کتاب در میارم هم اتفاق خوبه هم بد 

خوبش که مشخص ولی بدش اینه که وقتی با کتاب بر میگردم خونه ومامان بزرگ میگه باز رفتی کتاب خریدی ؟ مادر پولاتو نگه دار لازم میشه 

دچار عذاب وجدان میشم ، چرا ؟ چون میدونم پس این حرف مامان بزرگ یه نگرانی عمیق  

نگرانی از اینکه نتونیم از عهده خرج بیمارستان مامان بر بیایم 

نگرانی از اینکه بیست وسوم اسفند عروسی پسر خاله است و میخوایم کادو بدیم  نهم هم عروسی پسر عمه بود وکادو دادیم 

دیشب میگه دا حساب بانکیت چک کن و من بهش اطمینان دادم اونقدری توش هست که اسفند وفروردین رو بدون دغدغه سر کنیم 

نگران ایام عید و مهمونیا وعیدی دادنا ست وتنها امیدش به من وحقوق وپس انداز من 

عذاب وجدان مثل خوره به جونم می افته ولی چه کنم دست خودم نیست ، کی می تونه در مقابل تخفیف پنجاه درصدی وکتابایی که چند سالی تو لیست خریدن مقاومت کنه ؟ وجدانی کی می تونه ؟

من نمی تونم اخه تنها دلخوشیم خرید کتاب و چرخیدن تو نمایشگاه کتابه 

روزی که به خودم قول میدم دیگه بسه دست نگه دار اون روز بیشتر از هر وقت دیگه وسوسه میشم برای خرید 

خب دیگه نمیرم نمایشگاه کتاب ولی برای بار اخر تو سال نود وشش از سایت شهر کتاب انلاین کتاب خریدم وخدا خدا میکنم وقتی کتابا برسه که مامانبزرگ خونه نباشه اخه تحمل نگاه نگرانش سخته وعذاب وجدان لذت وخوشی گرفتن بسته ی پستی رو از بین می بره

و اما کتابای من 

ابروی از دست رفته ی کاترینا بلوم ( هاینریش بل) 

تیمبوکتو ( پل استر)

دهانم قشنگ و چشمهایم سبز ( سالینجر) یه مجموعه داستان که ممکنه مترجم اسمش رو اینجوری ترجمه کرده باشه وگرنه به گفته ی رفیق جان سالینجر همچین کتابی نداره

صبحانه قهرمانان وونه گات جانمان 

یادداشت های یک دیوانه گوگول ( اگر اشتباه ننوشته باشم)

هم به مامانبزرگ و هم به شما قول میدم بر خلاف میل باطنیم تا وقتی که وضعیت مامانم مشخص نشده باشه کتاب نخرم 

ولی ممکنه یه ماده یا تبصره ای هم برای فرار از این قول بگذارم :))




خورشید جاودان
۱۳اسفند
انتقاد اداب داره 
رک گویی هنر نیست 
من از انتقاد بی رحمانه و رک گویی متنفرم
خیلی خودتون ، خودشون و خودمون رو دست بالا نگیریم لطفا 
شما از من بیشتر می دونی ، بیشتر خوندی ، بیشتر نقاشی کشیدی ، هنر مندی ولی دانای کل نیستی حق نداری با بی رحمی ولحن نامناسب از من انتقاد کنی 
خیلی وقت پیش می رفتم انجمن ادبی جوری نوشته هام نقد شدن که تا به امروز با یه اعتماد به نفس ترک خورده نوشتم حتی جاهایی که حس کردم بیشتر از من می دونن جرات نکردم حرف بزنم  و مثل ژله لرزون ومثل یه بچه با ترس نظرمو گفتم  مبادا بهم بخندن و حتی جای هیچ حسابم کنن ولی باز گفتم ، من که از رو نمی رم
خیلی وقتا یه بی رحمی این مدلی ، یه کم دست بالا گرفتن  اثر مخرب مادام العمری میگذاره یه عده رو برای همیشه فلج میکنه وعده ای مثل من رو ترسو ولرزون میکنه 
سالها با نوشتن و خوندن قهر کردم فقط بخاطر اینکه نمی تونستم مثل شما ، اونا بنویسم وبخونم مثل یه بچه لکنتی که ترجیح میده سکوت کنه منم قلم و کاغذ رو گذاشتم کنار 
امروز تو یه گروه هنری باز همون اتفاق افتاد 
من نه ادعایی دارم ونه امکاناتی کارمو تو گروه گذاشتم ولی با انتقاد بی رحمانه مواجه شدم 
تهشم بهم گفتن لطف میکنن وقت میگذارن نظرشون رو میگن حتی اگه بی رحمانه باشه چون نیتشون خیر قابل پذیرش  ، گفتن تو این گروه تعریف ممنوعه چون هدف پیشرفت کار ولی یادشون رفت که انتقاد هم آداب داره و قرار نیست با رک گویی بی رحمانه کار کسی نقد بشه 
تا حالا فکر کردین چرا ما ادمای انتقاد پذیری نیستیم ؟
ما انتقاد پذیر نیستیم چون منتقدان ما  درست انتقاد کردن رو بلد نیستن 
یه اصل مهم تو انتقاد اینه که توی ضعیف ترین کار هم بگردیم ونقطه قوت رو پیدا کنیم اون نقطه قوت رو جوری به چشم شخص بیاریم که از نظر روحی آماده اش کنیم بعد نقطه ضعف کارش رو بگیم 
چرا باید تعریف کردن ممنوع باشه ؟ طبیعت ادمی طالب تعریف و به چشم اومدنه و این یه جز انکار ناپذیر وجود هر ادمی دنیا زیرو رو میشه اول انتقادمون رو با تعریف وپر رنگ کردن نقاط قوت کار یا نوشته شروع کنیم ؟ نه یهو بگیم کارت بی روحه
ادمی که نقاط قوت کارش رو بهش گوشزد کنن خیلی بیشتر از کسی که با نقد بی رحمانه مواجه شده اماده و پذیرای انتقاد
این افتخار نیست که بگی من ادم رکی هستم و حرفمو راحت میزنم هنر اونه که قبل نظر گفتن چند ثانیه فکر کنی حرفی که می زنی ممکنه چه اثری تو روح و روان ادم داشته باشه و یکم کلماتت رو پس وپیش کنی 
چه اشکال داره یاد بگیریم با پنبه سر ببریم ؟

خورشید جاودان
۱۱اسفند

این روزا تو کتابخونه ی محلمون یه نمایشگاه کتاب برگزار شده که خیلی خیلی حال سگی این مدتم رو خوب کرده 

تنوع کتاباش کمه ولی برای من یه نعمته

پنجاه درصد هم تخفیف داره و این یعنی خرید کتابهای گرونی که بخاطر قیمت به تاخیر افتادن 

دیروز که از مدرسه بر میگشتم  یه سر رفتم نمایشگاه و این کتابا رو خریدم

قمارباز داستایفسکی طبق پیشنهاد اقا مهرداد وتایید رفیق هیچ کس خریدم 

بینایی ژوزه ساراماگو( کوری رو قبلا خوندم وخیلی خوشم اومد ازش حالا میخوام بینایی رو امتحان کنم میگن سیاسی ترین کتاب این نویسنده است)

ملت عشق الیف شفاک ( راستش با ریسک بالا وفقط بر اساس تعریف زیادی که ازش شنیدم خریدم خب قیمتشم زیاد بود که تو این نمایشگاه نصف شده بود:))

و کوهستان طنین انداز شد خالد حسینی ( از خالد دو کتاب بادبادکباز وهزار خورشید تابان رو خوندهم وحسابی خوشم اومد حسینی برای من امتحان پس داده است)

1984 اورول (مزرعه حیوانات رو خوندم واین کتاب رو خریدم)

زندگینامه چارلی چاپلین ( بچه بودم به دختر عموم قرض دادم دیگه پس نداد   و هنوز بعد سالها تو ذهنم بود که ای کاش یه جایی پیداش کنم که تو نمایشگاه پیداش کردم)


-------------------------------------------------------------------------------

اقا من تو دومورد حرص وطمع دارم یکی خوندن وخریدن کتاب اون یکی هم خوردن بستنی :)

جوری که وقتی بچه بودم دلم میخواست یا زن عمو پدیده بشم یا زن بستنی فروش محلمون 

اینو گفتم که بگم من تا اخر اسفند که این نمایشگاه دایر  میرم  ومیام کتاب می خرم  واحتمالا کلی یادداشت این مدلی خواهیم داشت:)

از این به بعد همه هزینه ها برای کتاب ونمایشگاه 

باز خدا رو شکر که بعد این همه اتفاق بد حال بهم زن خدا به من هم یه نگاهی کرد 

---------------------------------------------------------------------------------------------------

بیربط نوشت

خیلی وقتها یه حس دلتنگی دارم دلتنگی عجیبی که تمام وجودمو تو خودش محو میکنه 

دلتنگی که نمیدونم برای کی یا چیه فقط دلتنگم 

دلتنگ کسی یا چیزی که نیست ، یه ناشناخته  و این بدترین حسی که میتونه گریبانگیرت باشه 

یه چیزیت باشه ولی ندونی چی فقط حال دلت ابری بشه 

برای فرار از این حال که سالهاست باهاش درگیرم هیچ راه چاره ای ندارم جز سرگرم کردن خودم 

امروز میخوام اتاق  تکونی کنم ویکم با مرتب کردن وتمیزکاری حالمو خوب کنم 



خورشید جاودان
۱۰اسفند

خیلی وقتها هیچ راهی نداری جز اینکه قوی باشی 

خورشید جاودان
۰۷اسفند
رویای دخترک گلفروش دست از سرم بر نمیداره ، جوری به مخم فشار میاره که دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار از دستش 
از اونجایی که من تسلیم نمیشم یه عالمه گل درست کردم و گذاشتم دور وبرم شاید دخترک  گلفروش ته ذهنم کمی اروم بگیره 
حالا که قرار نیست دنیا به کام من باشه و بجای گل وسنبل از زمین وزمان برام فقط درد میباره حداقل میتونم اتاقمو گلستان کنم 

دلم میخواد اونقدر پر گل بشه که از سر وکولم گل بریزه 
دخترک گلفروشم با خوشحالی تو باغ پر گل اتاقم بچرخه وبرام آواز بخونه 

من هم پیراهن گلدار صورتیمو بپوشم وسرمست بشم از عطر گلهای کاغذی  وصدای آواز دخترک گلفروش 
یه روز این رویا به واقعیت تبدیل میشه ، روزی که از درد وبیماری خبری نیست ، روزی که اتاقم میشه گلستان ، گلهای رنگارنگی که عطرشون تا اون سر کوچه می پیچه و دخترک گلفروشی که صدای اوازش میون گلها حال دل دنیا رو خوب میکنه 
بالاخره یک روزی همه چی خوب میشه بدون درد ورنج وغم وغصه 
تا رسیدن اون روز من گلهای کاغذی میسازم و اتاقم رو گلستان میکنم 
 


خورشید جاودان