تانگوی چند نفره

آرامشی که نیست در جنگی هم اگر حاضر نبودیم ، جنگی در ما حاضر بوده همیشه

تانگوی چند نفره

آرامشی که نیست در جنگی هم اگر حاضر نبودیم ، جنگی در ما حاضر بوده همیشه

۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

۳۱شهریور

امروز با مرتضی رفته بودیم خرید لوازم التحریر برای بچه های بی بضاعت کلی دوندگی و رفت و آمد تو شرجی با رطوبت ۷۰ درجه و گرمای کشنده ولی هیچ چیز نتونست به اندازه حمله تروریستی اهواز حالمون رو بد کنه هر دو خوشحال بودیم که میتونیم دل بچه های معصوم رو خوش کنیم و خیالمون راحت بود که بچه ها حداقل مایحتاج اولیه اشون رو برای آغاز مدرسه دارن با دل خوش رفتیم دریا و یکم خوش گذروندیم ولی غافل از اینکه به فاصله یک ساعت و نیمی شهرمون مردم اهواز داغدار شدن 

وقتی به خونه رسیدم به پهنای صورتم اشک ریختم و جگرم برای مظلومیت خوزستانم سوخت خوزستان محرومم فرزندی پس زده ،فرزندی که بیشتر از اون چیزی که میگن بهش بدهکارن  


جنگ برای ما هنوز ادامه داره 

محرومیت بی آبی هوای الوده اقلیت های قومی سرخورده  خوزستان و خوزستانی صبور 

واقعا دلم برای سرزمینم میسوزه گاهی فکر میکنم خوزستان فرزند ناتنی ایران که اینجور مورد بی مهری قرار میگیره

استانی که فقط هفته دفاع مقدس به یادش هستند 

درجنگی اگر نبودیم جنگی درون ما هست همیشه




خورشید جاودان
۲۶شهریور

فعال اجتماعی  روزنامه نگار و از اقلیت های قومی بود

درمورد اون حس نژاد پرستی که بین جمعیت فارس و اقلیت های قومی وجود داره صحبت میکردیم و اینکه این حس برتر بودن فارس ها چقدر نفرت انگیزه 

گفتم مساله زمانی حل میشه که همه چه ما و چه اقلیت های قومی حتی مذهبی یه اصل ساده رو یاد بگیریم و به کار ببریم اصل ساده ی حرمت انسانی هر انسانی سوای جنسیت و قومیت و نژادش حرمت داره بهش احترام بگذاری اونم درست برخورد میکنه اینجوری به راحتی مساله عرب عجم ، فارس کرد، فارس لر ، فارس ترک حل میشه 

تو استانی مثل خوزستان که هم اقلیت ها زندگی میکنند هم مهاجرها برای کنار گذاشتن اون حس نژاد پرستی تنها راه چاره اینه 

محبت بی قید و شرط درد های دنیا رو خوب میکنه چه برسه زخمهایی که نژادپرستی به هم وطنامون زده 

سه سال تو منطقه محروم با عرب زبان ها زندگی کردم هیچوقت کلامی یا عملی انجام ندادم که نشونه برتری من باشه و همیشه با محبت و مهربانی باهاشون رفتار کردم وبهترین باز خورد ها رو گرفتم چون فقط به چشم انسان بهشون نگاه کردم و برخلاف تفکر رایج بین خیلی از همشهری هام بین ما مساله ی عرب و عجم جایی نداشت سعی کردم با علاقه به اداب و رسومشون چیزهایی ازشون یاد بگیرم همیشه به خودم میگفتم این بنده خداها به حد کافی فقر از همه مدلش رو تجربه کردن و همیشه تو حاشیه ی اجتماع بودن در حال حاضر تنها کاری که می تونم بکنم حفظ حرمت انسانی اوناس و محبت کردن به کوچیک و بزرگه که حال دلشون رو خوب میکنه 


در جواب گفت نگاهتون خیلی انسانی بهم اجازه بدین تعجب کنم که در این جامعه ای که به شدت تفکرات عجیب نژاد پرستی داره بطوری که احساس میکنه نژاد پرستی مثل آبی بودن آسمون بدیهیه شما چطور چنین افکار خوبی  دارید 

گفتم لطف دارید ولی میدونید با تعریف و تمجیدتون وظیفه من سنگین تر میشه 

هنوز خیلی راه مونده تا انسان واقعی شدن

باور کنید مهربان بودن خیلی سخت نیست 

تعجب نداره به راحتی میشه تصمیم گرفت مهربان باشی 

وقتی قلبت یه چیزی رو با تمام وجود بخواد دنیا جلودارت نیست من فقط به ندای قلبم گوش کردم 

مگه شاعر نگفته از محبت خارها گل میشود فقط خواستم اینو به خودم ثابت کنم 


خورشید جاودان
۲۴شهریور

وقتی میدونی دوستت حیوونا رو خیلی دوست داره و تو فضا سبز جلو خونشون به گربه و سگای خیابونی غذا میده و بهشون رسیدگی میکنه 

دست به کار دوخت این گربه میشی که خوشحالش کنی

فقط مساله اینه اسما رنگ صورتی دوست نداره و من فقط پارچه صورتی داشتم😊

امیدوارم یه جوری تحملش کنه دیگه 

خیلی دوست دارم من هم به سگها و گربه ها رسیدگی کنم ولی بخاطر بیماری باید حواسم به خودم باشه و تقریبا نزدیک شدن به حیوانات ممنوعه هرچند من گاهی زیر آبی میرم 


خورشید جاودان
۲۲شهریور
برای عکاسی رایگان از کودکان معلول با مرتضی  مدرسه استثنایی رفتم قرار بود کنار دریا از بچه ها عکس بگیریم ولی به دلیل محدودیت های این بچه ها تصمیم گرفتیم بریم مدارسشون
مدیر با بچه ها هماهنگ کرده بود و قرار بود ۱۲ نفر از بچه ها بیان که از اون تعداد فقط ۳ نفر اومده بودند محمد که کر و لال بود عباس بزرگه که ناتوان ذهنی بود و عباس کوچیکه که فکر کنم پسر مستخدمشون بود
برای دخترا لباس محلی برای پسرها لباس ماهیگیرای قدیم شهرمون رو درنظر گرفتیم
اولین نفر از محمد عکس گرفتیم پسر بچه ی ۷ ساله ای که متین و آقا و البته کمی خجالتی بود یه چهره اروم و خاص داشت که هیچوقت فراموشش نمیکنم
دومین نفر عباس بزرگه بود با چهره ای خندان و مهربون که از قضا عاشق مرتضی شده بود 
یه لحظه متوجه عباس شدم که رو سر مرتضی که بهش کمک میکرد لباسش رو عوض کنه دست میکشید و یهویی با یه بوسه غافلگیرش کرد 
یه جورایی میخواست با زبون بی زبونی ازش تشکر کنه وقتی مرتضی کارش تمام برای بار دوم هم از عباس یه بوسه ی پر از مهر گرفت جوری که میگفت به سختی تونستم خودمو کنترل کنم که اشکم سرازیر نشه 
اون روز خیلی بهمون خوش گذشت و کلی از این فرشته های خداانرژی گرفتیم 
مدیرشون میگفت نمیشه بجای عکاسی براشون لوازم التحریر بیارین گفتم عکاسی که قضیه اش جداست ولی سعی میکنم دفعه دیگه دست پر بیام 
اونجا بود که از خدا خواستم بهم توان مالی بده که بتونم به این بچه ها کمک کنم نه فقط معلولین این روزا که اوضاع اقتصادی مردم وخیمه خیلی ها نیاز به کمک دارند
به اسما که در حال خرید لوازم التحریر و کیف برای بچه های بی بضاعت بود پیام دادم شما که سه سال در حال خریدی راهنماییم کن 
یا اگر خیری میشناسی بهم معرفی کن ولی خداییش کدوم پولدار وضع خوبی به فکر این بچه هاس حداقل دور و بری های خودمو میگم از زلزله کرمانشاه به این بر هر وقت خواستم قدمی بردارم از پولدارا و صاحب منصبای دور و برم آبی گرم نشده باورتون میشه دانشجوهای شهرستانی از هزینه دانشگاهشون بهم کمک کردن ولی اون رفقا خواب بودن شاید هم خودشون رو به خواب زدن 
به هر حال خودمون باید به فکر خودمون باشیم و واقعا نمیشه دست رو دست گذاشت شرایط وخیم این روزا قبول ولی واقعا دلیل خوبی برای دست رو دست گذاشتن نیست ته حساب کتابخونه ۱۰۰ هزار تومن باقی مونده که اگر میز و صندلی دست دوم رایگان طبق قولهایی که دادن بهم بدن اون مبلغ رو لوازم التحریر میخرم 
عروسک محلی که تو یادداشت قبل عکسش رو دیدین تا مرکز استان تایید شد و قرار بره پایتخت دعا کنید مراحل اخر ثبتش هم به خوبی تمام بشه وخبر خوش ثبت ملی شدن عروسکهای محلی شهرمون رو بهتون بدم
من به این موضوع ایمان دارم که خوبی های ما به خودمون برمیگرده ایمان دارم جایی که فکرش رو نمی کنید خدا جواب خوب و بد رو میده
ایمان دارم خوب بودن و خوبی کردن تنها راه علاج دردهامونه و هیچ راه دیگه ای نیست 
با تمام وجودم خودم رو وقف مردمم و شهرم میکنم درسته حتی اسمی هم از من برده نشده و فراموشم شدم ولی مطمعنم همه خوبیا یه جایی تو قلک خدا ذخیره شده و مطمعنم که بابا مامانم هم خوشحالن و حال خوش خودم و بابا مامانی که با حال خوش میان به خوابم و اعلام رضایت میکنن برام کافیه






خورشید جاودان
۱۶شهریور


اینم ماکت خونه و عروسک با لباس محلی شهرم 

امیدوارم اینبار از میراث فرهنگی استان تایید بشه 

و ثبت ملی بشه 

قدیمی ها به عروسک میگفتن لیلی 

اینم لیلی من که اسمش آساره به معنای ستاره هست

اون سمت راستیه حُبانه است یه ظرف  سفالی بوده که توش آب میگذاشتن تا خنک بشه

سمت چپی آسیاب دستی که بهش میگیم آسَک و جنسش سنگی 

اونم که نون کنارشه مشخصه تنور گلیه

لباس عروسک 

پیراهنش دورچینه شلوارش رو میگن خِفتی  روسریش هم کُلو




خورشید جاودان
۱۵شهریور

در حال خوندن دوباره ی رگتایم دوست داشتنی هستم 

کتاب هیجان انگیزی که رفیق هیچ کس بهم معرفی کرد و دفعه اول از خوندنش حسابی لذت بردم از وقتی رگتایم رو خوندم تقریبا یک سال و چند ماهی میگذره و الان فرصت مناسبی برای دوباره خوانی و تجربه ی لذتی چند برابر دفعه اول 

دوباره خوانی کتابها باعث میشه چیزای جدیدی کشف کنی که قبلا بهشون توجه نکرده بودی و همین کشفیات که انگیزه دوباره یا چند باره خوانی یک کتاب رو بهم میده

این روزها بعد از اتمام پروژه کتابخونه بجای اینکه استراحت کنم درگیر دوختن عروسک با لباس محلی هستم و اگر اینبار ازش ایراد بگیرن و تایید نشه فکر کنم دیگه برای همیشه بگذارمش کنار 

کمی نسبت به این کار دلسرد شدم 

دوشنبه هفته آینده عروسک و ماکتهای وسایل زندگیش رو میبرم میراث فرهنگی امیدوارم که اینبار از استان تایید بشه 

به دعای خیرتون نیازمندم چون ثبت ملی عروسکهای محلی برام یه مساله ی مهمی شده یه جورایی پای حیثیت شهرم درمیونه و مسولیتی که قبول کردم باید به نحو احسن انجامش بدم

به امید موفقیت

خورشید جاودان
۱۳شهریور
فرفره نارنجی که مامان پری قبل آسمونی شدنش بهتره بگم قبل از تصادفش برا پوریا درست کرده بود خونمون جا مونده 
نمیدونید چه لذتی داره زیر باد پنکه بشینی و فرفره دست بگیری و به چرخشش نگاه کنی 
با چرخش فرفره همه خاطرات زندگی هم تو سرم میچرخه 
فکر کنید سخت ترین ماکت ها رو میتونم درست کنم ولی از پس ساخت یه فرفره بر نمیام چون همیشه یه مامانی بود که با عشق کلی فرفره رنگی درست کنه 
باز خوبه ساختن قایق رو ازش یاد گرفتم 
شاید هم نخواستم و نمیخوام فرفره ساختن رو یاد بگیرم چون به قشنگی فرفره های دست ساز مامان پری نمیشه 
این روزا که کار کتابخونه تمام شده تا شروع کار بعدی یه جوریم انگار بی هدفم 
هرچند که به استراحت نیاز دارم ولی بودن تو فضای کتابخونه خیلی خوب بود
امشب عجیب هوس کردم فرفره و قایق درست کنم و بدجور دلتنگ بابا و مامانم هستم
شاید تا صبح بیدار موندم و کلی قایق کاغذی و فرفره درست کردم و به نیت مامان پری و بابا به بچه ها دادم هرکسی که تو خیابون دیدم یه فرفره و یه قایق کاغذی از مامان پری و بابام هدیه میگیره و فقط ازشون میخوام از ته دل بخندن تا مامان و بابام خوشحال بشن
خورشید جاودان
۱۱شهریور

امروز به لطف پروردگار و همت دوستان و مردم نازنین کتابخونه رو تحویل دادم 

یک دنیا تشکر بابت لطف و همراهیتون

خورشید جاودان
۱۱شهریور

خیلی بده سرو زبون ندارم یعنی بلد نیستم موقع سلام و احوالپرسی یا ابراز محبت با کلمه ها بازی کنم و ردیف و پشت سر هم بچینمشون خوب تزیینش کنم و تحویل طرف مقابل بدم 

راستش خیلی وقته میدونم زیادی خود واقعیم بودم 

خیلی وقته میدونم خنگ و ساده به نظر اومدم 

از خیلی چیزا که هم نسلای ما تجربش نکردن و این روزا تو این نسل گودزیلا زیاد دیدم و شنیدم تعجب کردم و حتی از سر سادگی تعجبم رو ابراز کردم تا جایی که گاهی باعث خنده شدم 

ولی باور کنید نمیتونم جور دیگه باشم خیلی وقت ها حس میکنم از فضا اومدم به این دنیا ، موجود فضایی ساده ای که از خیلی چیزهای زمینی ها تعجب میکنه و مدام از خودش می پرسه چرا من اینقدر ساده هستم 

ولی باز نمیتونه جور دیگه ای باشه

از موذی گری و سیاست های عجیب غریب ادما ، زرنگ بازی هاشون  رنگا و رنگی دور یی  و ریا شون سردر نمیاره این موجود فضایی ساده و خنگ فقط بی رنگی رو میشناسه چون با تمام وجودش بی رنگه اونقدر شفاف که خیلی راحت میشه تمام وجود و احساساتش رو دید




خورشید جاودان
۰۸شهریور

این بار بدون هندزفری موسیقی تیتراژ فیلم هزار دستان رو پلی کردم مثل قبل در حد جنون و کر شدن صدا بلنده 

در حال خوندن کتابی هستم که بقول زهرا از اون کتابای زرد که به توصیه اون ارزش وقت گذاشتن نداره 

ملت عشق دست گرفتم و سعی میکنم تو اون همه شلوغی موسیقی چند صفحه ایش رو بخونم اینم روش تازه ای برای خفه کردن صداهای توی سرمه

خودمم مردد هستم که خوندن این کتاب رو ادامه بدم یا نه ولی به خودم میگم به ذهنت استراحت بده و یکمی زرد بخون مگه چی میشه ؟

سومین عروسک محلی رو هم دوختم ، باید گزارش مراحل دوختش رو هم بنویسم واز مراحل تهیه اش عکس میگرفتم که متاسفانه نگرفتم 

کلی ماکت وسیله خونه قدیمی هم باید براش اماده کنم و ماکت خونه قدیمی هم بسازم ولی با این همه کار باز حوصلم سر میره باز به تنهاییم فکر میکنم باز خسته میشم 

میدونم این یادداشت های اخری کسالت بار ترین روزمرگی های دختری که داره سعی میکنه راهی پیدا کنه ولی اینجا  تنها جایی که میشه حرف زد حتی اگر چرت و پرت باشن 

تنها چیزی که خوشحالم میکنه این که اوضاع کتاب خوندنم بهتر از قبل شده  

هیجان انگیز ترین قسمت این روزهای من دوباره خوانی سالینجر هایی که تو کتابخونه دارم فقط بین هر کدوم یه کتاب دیگه هم میخونم که سالینجر زده نشم 

داشتم به این فکر میکردم که چه خوب شد مترجم اسم کتاب نه داستان سالینجر رو به دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم تغییر داد درسته وقتی کسی ازم میپرسه چی میخونی نفس کم میارم بگم دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم ولی به نظرم خیلی خیلی خیلی بهتر از اینه که اسم کتاب به این جذابی نه داستان باشه 

بهترین داستانهایی که تو این مجموعه داستان خوندم یک روز خوش برای موز ماهی وتقدیم به ازمه با عشق و نکبت و تدی بود

فکر کنم بخوام تا اخر عمرم هزار بار دیگه هم بخونمش چون بچه هایی که تو داستان های سالینجر هستن کپی برابر اصل بچگی خودم هستن و از این لحاظ که من عاشق اون بچه ها و کلا سالینجر هستم




خورشید جاودان