تانگوی چند نفره

آرامشی که نیست در جنگی هم اگر حاضر نبودیم ، جنگی در ما حاضر بوده همیشه

تانگوی چند نفره

آرامشی که نیست در جنگی هم اگر حاضر نبودیم ، جنگی در ما حاضر بوده همیشه

۰۱آذر

اومدم بنویسم بچه ها فلان اتفاق افتاده از خودم پرسیدم اصلا کسی اینجا رو میخونه یا نه که بخوای اینقدر صمیمانه بچه ها خطابشون کنی

از بس تو این ۱۵ سال تدریس گفتم بچه ها کلاشده  عادت زندگیم بزرگ و کوچیکم نداره

از این که بگذریم این روزا یه سوال ذهنم رو مشغول کرده اونم اینه که چه رابطه ای بین فلسفه و پریودی هست؟ اخه وقتی که میخوام پریود بشم و درد وحشتناکی رو تحمل میکنم بجای حس و حال افسردگی معمول که اغلب دچارش میشن حال و هوای من عجیب میشه بین درد و خونریزی شدید به زندگی فکر میکنم زندگی چیه؟ سوالیه که تو ذهنم میچرخه شاید فکر کردن به زندگی یه مکانیسم دفاعی باشه دفاع دربرابر درد 

چون قبلا هم بعد شیمی درمانی جایی که جون ادم درمیاد از درد و عوارض شیمی درمانی من بازهم به زندگی فکر میکردم

یه جورایی درد برای من نماد زندگیه دست اویزی برای چنگ زدن به زندگی

فکرشو کنید موقع پریودی و دردش من دلم میخواد تولدم باشه و این پروسه هر ماه ادامه داره 

البته اینم بگم زندگی زشته دنیا اصلا جای قشنگی نیست ولی من بلند میشم و زندگی میکنم دلیل این همه مبارزه هم نمیدونم چون اصلا نمیدونم زندگی یعنی چی

فقط دارم تلاش میکنم یکم محیط اطرافم رو قشنگتر کنم شاید حال ادمای دور و برم بهتر بشه 

خورشید جاودان
۱۶آبان

برای نصب برنامه شاد و تدریس انلاین مجبور شدم مجموعه بی نظیر اهنگهام رو که چند سالی برای جمع اوریش وقت گذاشته بودم پاک کنم  

برای فرستادن یه فیلم کوتاه تدریس مجبورم کلی برنامه و اپلیکیشن رو حذف کنم و وقتی لازم دارم دوباره دانلود کنم

چون یه گوشی معمولی دارم که زود حافظش پر میشه

لعنت به شاد که ناشادمون کرد 

واقعا اصرار به استفاده از این برنامه رو نمیفهمم  هیچوقت اندازه این مدت از معلم بودن بیزار نشدم 

خورشید جاودان
۲۵مهر

با بنده خدایی تو کار عروسک شریک شدم که بتونه پول دوا درمونش رو جور کنه کارش خوبه خیاط حرفه ایه و واقعا کمک خوبیه فقط یه اشکال داره اصلا ادم ریسک پذیری نیست وقتی یه طرح جدید به ذهنم میاد و به کمکش نیاز دارم محاله نره تو فاز من میدونستم گالیور 

سخته، وقت کمه ،سرفرصت باید کار کرد، نمیتونم، کمرم، سرم و...‌ مثل رگبار تو سر من بیچاره است

و امکان نداره باهم دعوامون نشه ولی هردو به شدت بهم نیاز داریم و کمبود های هم رو تو کار تکمیل میکنیم 

گاهی اونقدر خسته میشم که سفارش رو کنسل میکنم اونم سفارش های قیمت بالا رو که فقط این رفیقمون حرفی نزنه 

بعد جفتمون بی پول می مونیم جوری که برای پول آژانس هم به چه کنم چه کنم می افتیم 

خورشید جاودان
۱۸مهر

از پستها و مطالبی که میگذاشت میدونستم  استاد شجریان رو دوست داره اون حد دوست داشتنی که بعد از شنیدن خبر مرگش طبیعی بود ناراحت بشه 

ولی من وقتی خبر مرگش رو از بی بی سی شنیدم  فقط تو دلم گفتم خدا رحمتش کنه و بی تفاوت از کنار تلویزیون گذشتم 

به خودم گفتم مرد که مرد حالا این حجم اخبار و پست اینستاگرامی و ..‌ چه دردی از گرفتاری های من دوا میکنه این همه ادم می میرن خب اقای شجریان هم یکی از اون همه ادم کاش همه مثل ایشون زندگی میکردن و فرزند لایقی چون همایون از خودشون به یادگار میگذاشتن 

تا اینجا با این گفتگوهای درونی سعی  میکردم همچنان با خودم کلنجار برم

ولی میدونم این حجم از بی تفاوتی که این روزها دچارش شدم اصلا عادی نیست  شاید هم اثر فشارهایی که دارم تحمل میکنم از ادمی که مجبور با حقوق یک و دویست و پنجاه روزگار بگذرونه چه انتظاری میشه داشت؟

فکر کنید عموم هم فوت کرد مثل بقیه ناراحت نشدم استاد شجریان که جای خود

مدتیه وقتی خبر مرگ کسی رو میشنوم میگم خوشبحالش 

و این غیر عادی ترین حالت ادمیه که نسبت به همه مسائل دور و برش حساسیت داشت 

 

خورشید جاودان
۲۴شهریور

کرونایی خوشحال کیست؟

یه رفیقه که هیچیش شبیه ادمیزاد نیست حتی بیماریش اونوقت کینه شتری گرفته که من کرونا گرفتم رفقام رو شناختم حتی یه ساندیس هم برام نیاوردین چه برسه کمپوت آناناس 

رفیق احوالپرس کیست؟ کسی که مدام حال کرونایی خوشحال رو تلفنی می پرسید ولی یه علامت کوچیک که ثابت کنه اون بنده خدا کرونا گرفته جز تست مثبتش نداشت 

احوالپرس میپرسید علائمت چیه کرونایی خوشحال پاسخ میداد هیچ یعنی یه آبریزش بینی هم نداری ؟ نه 

البته من کلا برای همه دوستام احوالپرس هستم حتی در حد یه پیام 

مهدی جان میدونم تو این اوضاع هم میخواستی حالمو خوب کنی و سعی میکردی خوشحال باشم ولی اصلا پشیمون نیستم برات کمپوت نیاوردم😁

تازه خوشحالم که کلی باهات کل کل کردم  

  • سنگ صبور کیست ؟ یه رفیق ساکت و ارومه که سه سال میشناسمش و تو این سه سال هروقت ازش پرسیدم حالت چطوره چه خبر جز شکر خوبم خبر خاصی نیست چیزی ازش نشنیدم اونقدر ساکت که من هیجانی خیلی وقتا خجالت میکشم که چرا اینقدر حرف زدم 
  • هانی جان ممنونم که مثل یکی از نزدیکانم تو این سه سال مخصوصا بعد از رفتن بابا مامانم سنگ صبورم بودی

 

رفیق کتابخون کیست؟ کسی که اگر میگرن نداشته باشه و یا تو غار نباشه هروقت بهش زنگ بزنی با عشق خاصی از کتاب برات حرف میزنه و دنیات رو زیر و رو میکنه

مجید جان ممنونم که تو این چهار پنج سال من رو با دنیای کتاب آشتی دادی

 

 

همیشه جوری رفتار کردم که جنسیت رفیق برام مهم نبوده هرچند گاهی بعضی

از هم جنسها دچار سو تفاهم شدن  و فکر کردن خبریه ولی خب برای من فرقی نداره که زهرا باشه مجید باشه یا هانی یا این کرونایی خوشحال دهه هفتادی 

من به چشم انسان بودن بهشون نگاه میکنم شاید یکی از دلایلش این باشه که جای مادرشون هستم و حس مادری دارم نسبت بهشون😂

ادمای زیادی تو زندگیم بودن دوست همکار همسایه و..‌ تنها کسانی که امتحانشون رو پس دادن و کنارشون واقعا راحتم بدون هیچ نگرانی خودم هستم همین رفیقهام هستن 

هیچوقت نتونستم ادمهایی که به جنس و جسمت بیشتر توجه میکنن رو درک کنم اونم اون مدل موذی هاشون که رو نمیکنن چی تو سرشونه و فقط خدا بهت رحم میکنه که میفهمی چه ذات پلیدی دارن

کاش اینقدر دنیا رو حال بهم زن نمیکردن اینجوری ادم مجبور نبود از سایه خودش هم بترسه 

اونم دختری مثل من که دنیا رو از دل صافم میبینم و تا چند سال پیش به همه ادما خوشبین بودم  ولی یه گرگ به تورم خورد که حسابی متحولم کرد 

و این درس بزرگی بود برام

 

 

 

 

 

خورشید جاودان
۱۶شهریور

عمو کریمم هم امروز رفت پیش عمو مجید و بابام 

امروز که خبر مرگ عمو کریمم رو شنیدم به یک چیز فکر کردم اونم این که چطور عموم تونست تا الان خودش رو جوری حفظ کنه که کسی نفهمه گرایش سیاسیش چی بوده با اینکه مجبور به ترک خانواده اش ولی عمو مجیدم دهه ۶۰ اعدام شد 

بر خلاف این دو عموی خدا بیامرز  کله خرابم نهایت حواس جمعی بین سه پسر دایه برای بابای خدا بیامرزم بود یادمه مامانم به شوخی میگفت بابات ترسو بود نه تظاهرات می رفت نه کاری میکرد همیشه هم با دوتا برادراش درگیر بود که عاقبت خوشی نداره فعالیتهاشون  

خب راستم میگفت یکیشون جوونمرگ شد و اون یکی اواره و تو غربت هم مرد

بابام راست میگفت برای کی؟ برای خلقی که الان شدن قوم الظالمین 

عمو مجیدم همیشه نقش پررنگی تو زندگیم داشت  بعد رفتنش عمو کریمم شد رفیقم  ولی خب اخلاق خاص خودش رو داشت  وقتی رفت سال ۶۸ بود اینقدر دور بود که نمی شد ببینمش یکبار ۱۵ سالگی دیدمش تا الان که خبر مرگش رو شنیدم  خیلی درد ناکه که تصویر کمرنگی ازش دارم 

تنها عکسی که ازش دارم عکس مربوط به عروسی مامان بابامه انگار با رفتنش همه اثارش ناپدید شدهم تصویر ذهنی که ازش داشتم هم کتاباش هم نوارهاش

 

 

سیاست خانواده ما رو از هم پاشید بچه های دایه رو اواره کرد بخاطر همین وقتی دانشگاه قبول شدم بابام اولین چیزی که گفت این بود سرت رو می اندازی پایین کور و کر میشی فقط درس میخونی

 

 

 

 

 

خورشید جاودان
۰۸شهریور

ما تو خونه یه گل پسر شش ساله داریم که بنده افتخار دارم عمه ایشون باشم

این گل پسر یه عروسک اردک داره که دستکشی و نمایشی به شدت وابسته این عروسکه جوری که یک لحظه بدون اردکی سر نمیکنه 

عمه خانمم وظیفه داره از ۲۴ ساعت روز ۸ الی ۱۰ ساعتش رو اردکی بشه و بجای اردک حرف بزنه 

مامانم به این گل پسر دیروز گفته بود اردکی شپش گرفته و نباید بهش دست بزنی ولی کو گوش شنوا قبل از خودش سروکله اردکی پیدا شد منم بخاطر اینکه از شر اردکی خلاص بشم بهش گفتم عمه منم از اردکی شپش گرفتم ببین سرم می خاره و شروع کردم به خاروندن سر و اینکه عمه نیا نزدیکم

خان قلی خانم ابرو برامون نگذاشت می رفت و می اومد عمه شپشو عمه شپشو😂

عمه فردا بره مدرسه بهش میگن شپشو  خلاصه به قیمت این ابرو ریزی تو خونه  سه ساعت از شر شازده و اردکی راحت بودم ولی نمیدونستم چقدر دلتنگه تا اون لحظه به روی خودش نمی اورد و با شوخی با من گذروندش ولی وقتی دل کوچیکش طاقت نیاورد و گریه کرد و اون لحظه ای که اردک رو اوردن بهش دادن و گفتم من شپش ندارم شوخی کردم جوری من و اردکی رو بغل کرد که از خودم خجالت کشیدم که بیشتر تحمل نکردم 

ولی از شپشو گفتنش حسابی خندم میگرفت

قربون اون حرف زدنش ش رو هم نمیتونه تلفظ کنه سپسو هی سپسو 

عمه سپسو

گاهی ازش میپرسم عمه چرا فقط من باید بجای اردکی حرف بزنم میگه اخه صدات مهربونه

بهش میگم چرا منو دوست داری ببین من پیر شدم بدرد نمیخورم 

میگه اخه تو خیلی خوب باهام بازی میکنی

و اینجوری راحت مخ عمه رو میزنه تا باهاش اردک بازی کنه

این جناب اردک یه رفیق داره بنام قوقولی که تو بازی بچه بی ادبیه و همیشه همه ازش دلخورن

یه نی نی اردک هم داریم که گاهی عمه مجبوره جای اونم حرف بزنه

مامان اردکی و بابا اردکی بابا مامان اردکی هستن و پدراردکی پدربزرگش کلا این جماعت تخیلی هستن و تو شهر اردکی زندگی میکنند

و عمه مجبوره جای همگی صحبت کنه

این روزای کرونایی با اردکی وخان قلی خان میگذره

خورشید جاودان
۰۳شهریور

امروز بعد ده سال پیام داده و احوالپرسی 

تا اینجاش رو با صبر و حوصله جواب دادم ولی وقتی به جایی رسید که درخواست کرد دوباره ارتباط داشته باشیم بهش گفتم دوستش ندارم و نمیخوام باهاش ارتباط داشته باشم

تمام تلاشم رو کردم از من بدش بیاد ولی میگه ادمای مهربون همیشه سعی میکنن خودشون رو سنگدل نشون بدن 

ده سال پیش مادرش فقط بخاطر اختلاف سنیمون که ۴ سال ازش بزرگتر بودم  بهش گفته بود بری سراغ این دختر حلالت نمیکنم و بعد یه دیدار حضوری وقتی داشتم برمیگشتم خونه بهم تلفن کرد و گفت نمیخوام قاتل مادرم بشم اون روز از نگاهش فهمیدم انگار شرمنده اس و میخواد یه چیزی بگه نمیتونه ولی خودمو زدم به اون راه

خب برای دوست داشتن و خواستنه نجنگید و تسلیم شد منم ازش گذشتم 

ولی بعد ده سال چه چیزی تغییر کرده ؟

راه درستش این بود که محکم جلوش بایستم ولی خب هنوز یه ذره براش احترام قائلم و دوست ندارم دلخور بشه 

بجاش تا جایی که امکان داشت خودمو عوضی نشون دادم شاید بدش بیاد 

نمیخوام دوباره دلم بلرزه 

نمیخوام دوباره کسی رو دوست داشته باشم من برای پذیرفتن تنهایی خودم سختی زیادی کشیدم و حالا هیچ کس رو تو چهارچوب خودم راه نمیدم 

خورشید جاودان
۳۱مرداد

دوبار تو عمرم مادرهام رو از دست دادم ولی باز خدا یه مادر خوب برام فرستاد

اینکه با خاله و شوهرخالم زندگی میکنم و بهشون میگم مامان و بابا حالم رو خوب میکنه 

اینکه وقتی به آغوش مادر نیاز دارم یکی هست که سیرابم کنه 

حالم خوب میشه

پارسال تا بحال تحمل زندگی راحت تر شده 

شاید پیش خودتون بگید چه راحت میتونه جایگزین کنه 

ولی کسی با کسی جایگزین نشده نه مادر واقعیم از ذهنم پاک شده نه اون زنی که همه زندگیش رو برای ما گذاشت ولی باید دنبال حال خوب باشم

چون میخوام زندگی کنم

خورشید جاودان
۲۶مرداد

دوسال و نیمه که تو حوزه عروسکهای بومی جنوب فعالم با رفتارهایی مواجه شدم که باعث شده به حدی بیزار بشم که کار و بگذارم کنار و عطاش رو به لقاش ببخشم

کاری که هیچ منفعتی نداره و فقط بر اساس علاقه انجام میشه

اصل ماجرا اینه که با ادمهایی روبرو میشیم که اونقدر انحصار طلب هستن و دنبال منافع شخصی که نمیتونن این حرف ساده که عروسکهای بومی برای یک ملت و فرهنگ بزرگ هستند رو درک کنند 

ما مالک عروسکهای بومی نیستیم که بخوایم بگیم مال من ، شهر من ، خانواده من بلکه میراث دار یک امانت از گذشتگان هستیم که فقط باید احیا و معرفی بشن و اثری برای ایندگان باشند

از لحاظ در امد هم هیچ نفعی ندارند چون در رقابت با عروسکهای مدرن اصلا منبع مالی خوبی نیستند

واقعا حالم بهم میخوره از این همه انحصار طلبی هرچی سعی میکنم این جریان رو درک کنم واقعا ناتوانم 

از طرفی اونقدر تخریب کردن تهمت زدن و اراجیف گفتن که فرار رو به قرار ترجیح دادم 

دنیاشون ارزونی خودشون من یکی نمیتونم بین این ادما دوام بیارم و حال دلم خوب باشه  چند وقتیه به خودم میگم اینجور ادما با اسم و رسم و حتی دو قرون پول بیشتر به کجا میخوان برسن که  تهمت می زنن

خورشید جاودان