تانگوی چند نفره

آرامشی که نیست در جنگی هم اگر حاضر نبودیم ، جنگی در ما حاضر بوده همیشه

تانگوی چند نفره

آرامشی که نیست در جنگی هم اگر حاضر نبودیم ، جنگی در ما حاضر بوده همیشه

۹ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

۲۸مهر

امروز مدرسه شیفت بعد از ظهر بودم خسته و کوفته دم دمای غروب برگشتم خونه 

طبق معمول همیشه تنها در خانه 

به شدت دلم میخواست تو سکوت و تاریکی خونه صدای یه موجود زنده رو بشنوم

هرچند تا قبل برگشت به خونه صدای دانش اموزا حسابی مخم رو ترکونده بود و دوست داشتم سریع به خونه و سکوتش پناه ببرم ولی همینکه وارد خونه شدم باز دلم برای حرف زدن با کسی تنگ شد

و مثل همیشه لیست تلفن رو زیر و رو کردم اینبار بدون تردید با رفقا تماس گرفتم سحر جواب نداد مجید جواب نداد زهرا بیرون بود میدونستم پوریا جواب نمیده تماس نگرفتم و همینجور بالا پایین رفتم تا رسید به هانی

تو این دو سالی که از رفاقتم با هانی میگذره فقط یکبار عید ۹۷ بود که باهاش تلفنی حرف زدم و بقیه ارتباطمون از طریق تلگرام و واتس اپ بود هانی از اون رفیقایی که همیشه هست و با صبوری و ارامش حرفاتو میشنوه ولی نمیدونم چرا دوست نداشتم تا امروز مزاحمش بشم باور کنید به جایی رسیده بودم که برخلاف میلم تماس گرفتم و فکر کنم تعجب کردکه من باهاش تماس گرفتم

ولی مثل همیشه با محبت تمام پاسخگو بود بعد از احوالپرسی راجع به  کتابا و مسافرتهای نرفته امون حرف زدیم و یکم شوخی و خنده هم چاشنی این مکالمه کوتاه بود وقتی خداحافظی کردیم دیگه از سکوت خونه و از تنهایی وحشت نداشتم 

هانی تمام انرژی مثبت و محبتش رو تو فضای خونه جا گذاشته بود 

واقعا حال دلم خوب خوب شد 

و خدا رو شکر کردم  برای بودنش شاید نتونید درک کنید یه مکالمه معمولی کوتاه تلفن

 تا چه حد تونست حالمو خوب کنه کاش از هم دریغ نکنیم این دلخوشی های کوچیک رو 

۲۵ مهر تولد بابا بود رفتم بهش سر زدم و تولدش رو تبریک گفتم اون موقعی که روی سنگ سرد بوسه زدم فهمیدم که واقعا تنها شدم اولین تولد بابا کنار مامان زینب و عمو مجید و مامان پری و باباحجی و دایه جشن گرفتم 

حالا دایه و باباحجی خوشحالن که پسراشون پیششون هستن 


خورشید جاودان
۲۳مهر

تا دیروز از شرجی نمی تونستیم نفس بکشیم امروز از خاک 

فکر کنم عمو پیره یادش رفته ما خوزستانیا هم بنده های خودشیم 

شما فعلا با پاییزتون حال کنید ما هم خاک به سر نشستیم تو خونه هامون و از  شدت الرژی تمام تنمون رو می خارونیم و عطسه پشت عطسه البته در حالتی که آسم نداشته باشی و ریه هات سالم باشه 

اینجا ایرانه مملکت گل و بلبل 

همه چی هم ایده آله و ما ملت ناشکری هستیم احتمالا😐

خورشید جاودان
۱۹مهر

بعد از یه دوره بی پولی حاد یه سفارش درست حسابی زیورالات گرفتم 

اما الان مساله اینه که آیا قیمت درشت بگم یا یه تخفیف درست حسابی بدم قیمت درشت به دلیل گرونی مواد اولیه است و تخفیف در ست حسابی بخاطر اینه که

مشتری یکی از بهترین رفیقامه که علاوه بر رفاقت حسابی هم تو زمینه کسب درآمد از کارهای هنری دست ساز حمایتم میکنه 

اگه قیمت واقعیش  رو بگم میتونم یه مانتو و یه کتاب بخرم و اگه تخفیف بدم فقط میشه مانتو خرید 

خدایا با هرچی امتحان میکنی با نخریدن کتاب امتحان نکن😁

اینجاست که باید دوباره برم سراغ ارزوی ابری با بارش تراول صدتومنی 

.........................................

من هروقت کتابی رو خوندم اگر خوشم اومد سراغ بقیه اثار اون نویسنده هم میرم

کالوینو ، وونه گات ، اریک امانوئل اشمیت و چند نویسنده دیگه  چند کتابی ازشون خوندم یعنی از هر کدوم سه یا چهار کتابی تو کتابخونم دارم 

وقتی رگتایم رو خوندم و مجذوبش شدم دوست داشتم بیشتر با دکتروف اشنا بشم 

نمیدونم کسی بهم گفت بیلی بات گیت رو بخونم یا همینجوری تو ذهنم بود 

به هر حال تصمیم گرفتم بخرم و بخونم ولی وقتی با قیمتش مواجه شدم از خریدش پشیمون شدم 

بجاش با اون پول رفتم یه سری مایحتاج خریدم کاش  یه درخت جادویی تو خونه وجود داشت که می رفتم زیرش یه قالیچه پهن میکردم و دستمو دراز میکردم از شاخه هاش کتابای مورد علاقم رو میچیدم و همونجا زیر سایه اش میخوندم

دلم میخواد یه عالمه کتاب بخرم 


خورشید جاودان
۱۶مهر

کاش بلد بودیم بجای رفتن و حرف نزدن هم دیگه رو اروم کنیم

خورشید جاودان
۱۵مهر

وبلاگ قبلیم رو میخوندم و با خودم فکر میکردم تااوایل سال ۹۶ چه زندگی هیجان انگیزی داشتم

با اینکه مجبور بودم مدتهای طولانی بیمارستان بستری باشم ولی همون ساعتها و روزها کلی هیجان تجربه میکردم

اون وبلاگ قبلی هم مثل اینجا خلوت بود یه خونه ی  تقریبا سوت و کور ولی با این تفاوت سه چهار رفیق داشتم که حضورشون باعث دلگرمی بود رفقایی که حالا به بهانه های مختلف محو شدن 

کلی کتاب برای خوندن بود 

مامان بابا بودن 

ولی نهایت نوشتن اینجا اینه که بگم به موجودی بس خونسرد و بی خیال تبدیل شدم 

و این تا حدودی خوبه ولی برای کسی که زمانی مبارز راه روشنایی بوده خیلی رضایت بخش نیست

دلم برای خود قبلیم تنگ میشه ولی مجبورم خود فعلیم رو بپذیرم

و بین خود قبلی و خود فعلی کلی تضاد وجود داره



خورشید جاودان
۱۴مهر

۱- خیلی وقته توان خرید کتاب رو از دست دادم قبلا از حقوقم مقداری برای خرید کتاب میگذاشتم کنار ولی از وقتی قیمت داروهام بطرز وحشتناکی رفت بالا اون مقدار کم رفت روی پول دارو

از طرفی نه کتابخونه ی درست درمونی  داریم و نه کتابفروشی 

تصمیم گرفتم کل کتابای کتابخونم رو دوباره خوانی کنم تا پاییز و زمستونم بگذره

از سالینجر ها شروع کردم 

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم تمام 

رگتایم رو خوندم که بین سالینجر ها کمی فاصله بیافته و سالینجر زده نشم 

هر چند سالینجرها اونقدر هیجان انگیز هستند که به شدت حالم رو خوب میکنند

ولی جانب احتیاط باید رعایت میشد

بعد از رگتایم جان چرند و پرند دهخدا رو خوندم و در حال حاضر فرانی و زویی جان در دست  و در حال خوندنش هستم

از سالینجر ها ناتور دشت باقی مونده و بالا بلندتر از هر بلند بالایی 

اینام تمام بشه  یا میرم سراغ وونه گات یا روس ها 

........................................

۲- به درجه ای از پوست کلفتی رسیدم که به جرات میتونم بگم به یه کرگدن تمام عیار تبدیل شدم فکر کنید اگه بجای بالا رفتن قیمت دلار و اوضاع نابسامان زندگی یه بمب اتم منفجر میشد و من یکی از بازمانده ها بودم هم باز عین خیالم نبود

میدونم اغراق آمیز به نظر میرسه ولی باور کنید کرگدن شدن یکی از ارزوهام بود

کرگدن موجودی که از عهد دایناسورها تا کنون تونسته دوام بیاره 

شاید هم مثل نمایشنامه کرگدن اوژن یونسکو به بیماری داالکرگدن دچار شدم 

به هر حال یا واقعا پوست کلفت شدم یا به خودم تلقین میکنم 

بی خیالی و پوست کلفتی خیلی خوبه چون باعث وجه تمایزت میشه وقتی که ادمای اطرافت حرص میزنشون و برای خرید و انبار مایحتاجشون به فروشگاهها حمله میکنن تو یکی از داروهای اصلیت رو نداری بهتره بگم شش ماه که کمیاب شده و داره وارد ماه هفتم میشه و عین خیالت نیست به خودت میگی بیخیال یکم کمتر زندگی میکنم مگه چی میشه

به جایی می رسی که دیگه برای زنده موندن و زندگی کردن هم حرصی نداری

چه برسه خرید برنج رب گوجه وروغن 

آزاد و رها و خوشحال

چون هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم

گاهی پیش خودم فکر میکنم چه خوب شد که خدا بابا مامانم رو برد پیش خودش و این اوضاع شله قلمکار زندگی رو نمی بینن حداقل نگران نیستن

از طرفی هم چه خوب که مجردم و بچه و زندگی ندارم که وابسته و نگرانش باشم

وگرنه تو این شرایط واقعا این همه دغدغه و نگرانی برای خانواده ها کمرشکنه




خورشید جاودان
۱۰مهر

شقایق نوه ی دختر دایی بابامه 

من نه خودش رو دیدم نه یادم میاد مامانش کدوم دختر دختردایی بابامه

تصادف کرد و فوت کرد 

اعضای بدنش رو اهدا کردن 

و من با بی رحمی تمام دارم به این فکر میکنم خوش بحال اونایی که اعضای این دختر ۲۵ ساله رو دریافت کردن و برخلاف من حداقل میتونن بیشتر زندگی کنن

نمیدونم حسرت یا بی رحمی؟

حالا بنفشه مامان شقایق همه امید به زندگیش رو از دست داده و عزا دار دخترشه دختری که برای بزرگ کردنش سختی های زیادی کشیده ولی من نمیتونم به چیزی جز اعضای پیوندی فکر کنم 

فرانی و زویی رو دست میگیرم تا خودم رو از شر این حسرت و عذاب وجدان راحت کنم 

باور کنید برای اون ادما خوشحالم و برای بنفشه ناراحت ولی اون حسرت دست خودم نیست


خیلی مسخره است که زندگی عده ای به مرگ دیگران وابسته است

و مسخره تر از اون امیدی که به بهبودی دارم بهتره بگم هنوز منتظر معجزه هستم 

یاشاید منتظر مرگ کسی 


خورشید جاودان
۰۳مهر
اونقدر نسبت به مسایل سر و بی حس شدم که نه به قیمت دلار کار دارم نه به اخبار 
و نه به اینکه شش ماه بیشتر یکی از داروهام نایابه 
دنیا دست یه مشت دیوانه روانی که معلوم نیست چی میخوان به سرمون بیارن 
ترامپ یه چیزی میگه روحانی یه چیز دیگه جواب میده 
این وسط ما مردمیم که له و لورده میشیم که البته این له شدن شامل حال من نمیشه چون قبل از تمام این دنگ و فنگا بنده یک عدد له شده بودم  و الان دیگه چیزی ازم باقی نمونده 
البته این له شدن مزیتهایی هم داشته یکی از مهمترین مزیتهاش این بود که فکر کنم از معدود ادمهایی باشم که واقعا از ته دل خوشحالم و حال دلم خوبه چون چیزی برای از دست دادن و نگرانی ندارم 
چند وقت پیش به رفیقی گفتم وقتی کتاب بارون درخت نشین کالوینو رو خوندم از ته دل دوست داشتم جای کوزیمو باشم و ایشون جواب دادن کوزیمو بودن کار سختی چون باید از تمام تعلقات دست بکشی 
الان میگم این له شدنه کار رو برای کوزیمو شدن راحت کرده چون هر طرفم رو که نگاه کنم چیزی وجود نداره که برای از دست دادنش زجر بکشم ، خودم هستم و خودم
با این وجود نه از نبودن دارو نگران میشم و نه گرونی و ارزونی مایحتاج زندگیم 
فقط تمام تلاشم رو میکنم تا وقتی زنده هستم حال دل بقیه رو خوب کنم و هرکاری از دستم بر بیاد برای اطرافیانم انجام بدم شاید دلیل زنده موندنم و حال خوبم تو این مدت همین تلاش های کوچیک بوده 
دنیا به اندازه کافی تلخ و زخمی هست یکم مهربونی کردن هرچند حالش رو کامل خوب نمیکنه ولی میتونه موثر باشه 
گاهی با خودم فکر میکنم کاش بجای این همه سلاح کشتار جمعی و ... تو این دنیا یه ویروس وجود داشت که ادما رو  به مهربانی  مبتلا میکرد اونوقت به غیر مردم عادی این جماعت جنگ طلب دیوانه  هم مبتلا می شدند و کمی مهربانتر  می شدند وتو سر و کله هم نمیزدند 
یکی نیست به دانشمندا بگه این ویروس رو تو آزمایشگاه ها بسازند؟ 




خورشید جاودان
۰۱مهر

نمیدونم تا حالا این حس بد رو که هرچه تلاش کنید دیده نمیشید تجربه کردین یا نه؟

یا اون حس تبعیضی که بین بچه های یه خانواده وجود داره؟

یا اونقدر از والدینتون دلخور باشید  که شک نداشته باشین اونا دوستتون ندارن حالا هرچی بگن که مگه میشه پدر مادری بچش رو دوست نداشته باشه؟

من خوزستانی این حس رو هر روز تجربه میکنم 

وقت نفس کشیدن تو طوفان خاک

موقع تشنگی آبادان و خرمشهر 

موقع خشک شدن کارون و رودخانه های دیگه وطنم 

وقت سوختن هورالعظیم 

وقت انفجارهای پتروشیمی ها و کشته شدن اتشنشانهای هموطنم

وقت دنبال کار گشتن 

وقتی که سهم ما از صنعت نفت فقط الودگی هاشه

وقت مبتلا شدن به انواع سرطانها

هفته دفاع مقدس 

کشته شدن هم وطنام 

وقت دیدن آثار جنگ رو تن در و دیوار شهرم

من خوزستانی حس تلخ پس زده شدن رو تجربه کردم 

حس اینکه فقط پولمون خوبه برای آقایون و حضرات کله گنده که بدوشن و ببرن و رو شونه های ما برن بالا

وقتی که جنگ باعث شد خیلیامون زود بزرگ بشیم و مسوولیت یه خونه رو دوشمون بیافته در نبود پدرهامون 

پدرهایی که تمام فکر و ذکرشون وطن بود و آزادی وطن

وقتی که تو فیلما از ما دزد و قاتل میسازن و حتی به خودشون زحمت نمیدن لهجه درست رو بکار ببرن اونوقتی که ماها میشیم ادمهای سیاه سوخته و خلاف قصه 

وقتی که شهرستانیا با خود واقعیمون مواجه میشن و با تعجب می پرسن چرا شما سیاه نیستین چرا لهجه ندارین 

مادر وطن خیلی وقته ما رو فراموش کرده 

و این فراموشی تو لحظه لحظه ی زندگی ما خوزستانی ها حس میشه 

با تمام وجود باور کردم ما فرزندان نا تنی مادر وطنیم پس زده هایی که ...

چقدر طول می کشد

که دوباره انسان برای خانه اش پرده ای بدوزد

چند نخل برویند در حیاط



خورشید جاودان