تانگوی چند نفره

آرامشی که نیست در جنگی هم اگر حاضر نبودیم ، جنگی در ما حاضر بوده همیشه

تانگوی چند نفره

آرامشی که نیست در جنگی هم اگر حاضر نبودیم ، جنگی در ما حاضر بوده همیشه

نامه ای به دیار باقی

سه شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۱۷ ب.ظ

عمو مجید جان سلام 

امیدوارم هر کجا هستین و تو قالب و جسم هر کس یا هر چیزی حالتون خوب باشه 

می دونم اینقدر بین ما فاصله هست که هیچوقت نمی تونم شما رو ببینم ولی اگه باز همون عموی مهربونُ  با حوصله هستید که یه برادرزاده ی کنجکاو داره خواهش میکنم جواب سوالهاش رو ندید ،اصلا حواسش رو پرت کنید سمت زندگی عادی و دغدغه های ادم های معمولی .

خواهش میکنم کتابهاتونُ تا می تونید از دسترسش دور کنید ، جایی پنهان کنید که عقل جن هم نرسه چه برسه دست یه بچه ی کوچیک.

چون با هر کتابی که در اختیارش قرار میدید وسوالی که پاسخگو هستید اون بچه وارد مسیری میشه که تهش تنهایی و دردِ ، الان بچس و نمی فهمه اما وقتی بزرگ شد وتنهایی مثل خورده به جونش افتاد شاکی میشه و شما باید پاسخگو باشید 

درست همون کاری که با من کردید حالا دیگه کسی حرفهامو نمی فهمه ، اونقدر تنهام که خودمُ در آغوش می گیرم و دلداری میدم

بچه هم بودم شما واقاجون اجازه میدادین وارد بحث هاتون بشم وبقول مادر جون حرفهای گنده تر از سنم بزنم، همون موقع هم حرف من عروسک بازی نبود دلم میخواست مثل ماهی سیاه کوچولو که قصه اش رو بارها برام تعریف کردی و وقتی رفتم کلاس اول کتابشو بهم هدیه دادی ، دنیای بزرگتر از  برکه ای رو که توش ساکن بودم کشف کنم ولی نمی دونستم خلاف جریان اب شنا کردن چقدر دردناکه 

گاهی  مسیر زندگی ادمها جوری عوض میشه که  غیر قابل تغییر کاش هیچوقت ماهی سیاه کوچولو رو نمی خوندم 

هیچوقت اون حرفهایی که تو جلسه هاتون می زدین نفهمیدم  من کجا و اون حرفا کجا اما وقتی بزرگتر شدم خوب فهمیدم خلق یعنی چه و درد خلق چیه، به شیوه ی شما نه اما به روش خودم تا جایی که تونستم سعی کردم درد خلق رو دوا کنم حتی اگه اون کمک شستن  مقنعه ی همکلاسی یتیمم وبی مقنعه موندن خودمُ کتک خوردن از ناظم بود  اخه منم مثل اون مامان نداشتم 

اون موقع بود که فهمیدم فکر کردن به بقیه دردناکم هست و ممکنه ادمایی مثل خانم ناظم هم پیدا بشن که کتکت بزنن

یادمه  مادر جون  همیشه سر این موضوع با شما درگیر بود میگفت مجید مادر بالای سر این بچه نیست ما باید درست تربیتش کنیم تا شرمنده مادرش نشیم از نظر  مادر جون درست تربیت شدن  یعنی یه زن معمولی مطیع و فرمانبردارشدن بود  بدون هیچ علامت سوالی تو ذهن وچرایی بر زبان

اما شما منُ وارد دنیای شک و تردید کردین  یادمه می گفتید هیچ چیز قطعی تو این دنیا وجود نداره ، می گفتید  کسی که شک نکنه ، سوال نپرسه یه عروسک خیمه شب بازیه که به هر شکلی میشه چرخوندش وبه بازی گرفتش 

همین حرفتون کافی بود که هیچوقت شعله های شک و تردید تو دلم خاموش نشه و هر چیزی رو همینجوری نپذیرم چون نمیخواستم بازیچه دست دیگران بشم 

اما الان از شدت تنهایی به جایی رسیدم که دلم میخواد مثل کسانی بشم که همه چی براشون قطعیه . در دنیاشون همه چی خوب یا بدِ.هیچ سایه روشنی وجود نداره کسانی که برای همه چیز یه تعریف مشخص دارن 

عمو جان نمی دونی چقدر تنهام ...


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۲۳
خورشید جاودان

نظرات  (۱)

۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۸ پیچ امین الدوله
خب گمونم این احساس به نسبت اون چیزهایی که عمو مجید یاد داده، گذراست. اونها ریشه در وجود تو دارند.
آدم هایی از قبیل اون خانم ناظم، نیاز دارند که کسی بهشون یاد بده که کمک کردن به خلق یعنی چی؟ که اصلا انسان بودن یعنی چی؟... 
با همه ی این ها، چیزی از سختی و دردناکی تنهایی کم نمیشه تا جاییکه ما هنوز انسانیم و یک موجود اجتماعی... شاید بالاخره روزی که لابه لای فرشته ها بال و پر باز کردیم، از این همه رنج و سختی رها بشیم. 
پاسخ:
امیدوارم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی