تانگوی چند نفره

آرامشی که نیست در جنگی هم اگر حاضر نبودیم ، جنگی در ما حاضر بوده همیشه

تانگوی چند نفره

آرامشی که نیست در جنگی هم اگر حاضر نبودیم ، جنگی در ما حاضر بوده همیشه

شصت

يكشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۱۲ ق.ظ

دو داستان از دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم رو خوندم 

یه جورایی سالینجر خوانی رو شروع کردم ولی نمیدونم چرا به داستان مرد خندان رسید نصف و نیمه رها شد 

اونقدر گیج و منگم که نمیدونم حال و احوالم چطوره 

وقتی کسی ازم می پرسه حالت چطوره واقعا میمونم چی بهش بگم

کم کم باید برای خوندن کتاب رو پای خودم بایستم چون رفیق هیچ کسم متاسفانه مدتی نا فرم و نمیتونه بهم کمک کنه  

میگن عقاب برای اینکه به جوجش پرواز یاد بده اونو میبره به بالاترین نقطه یه صخره و  ولش میکنه تا جوجه ی معلق بین زمین و هوا بال بال بزنه و مجبور بشه پرواز رو یاد بگیره حالا من اون جوجه عقاب معلق بین زمین و آسمونم 

نه تنها برای کتاب خوندن بلکه کل زندگیم تو یک سال گذشته در حال بال بال زدن بودم تا یاد بگیرم از پسش تنهایی بر بیام

امروز بعد مدتها غر زدم و باز عذاب وجدان گرفتم چرا با هانی درد دل کردم 

کلا این بشر عجیب اروم و صبوره جوری که دلت نمیاد حتی باهاش درد دل کنی مبادا آزارش بدی 

خودش که میگه من تنها کاری که میتونم بکنم شنیدنه حرفاته ولی دلم نمیاد بیش از حد مجاز درد دل کنم 

کلا اهل درد دل کردن نیستم یعنی بهتره بگم خیلی وقت ترجیح میدم سکوت کنم مگر اینکه مثل امروز به مرز انفجار برسم 

بعد از رفتن مامان یه جورایی تخیل و هیجان زندگی تو دنیای خیالیم هم رفت انگار مجبور شدم از عالم هپروت بیام بیرون و بین ادمای واقعی و تو دنیای واقعی زندگی کنم میدونید وقتی پدر و مادر باهم میرن تنها شدن یهویی بهت شوک وارد میکنه اون موقع است که چشمت به واقعیت های اطرافت باز میشه 

یه جورایی ناخواسته بزرگ میشی و من اینو یکبار دیگم تجربه کرده بودم 

دلم برای همه چی تنگ شده ولی هر روز که میاد یه روزی برای زنده موندنه و من فقط باید زنده بمونم حتی دیگه وقت ندارم با خواب و خیال مثل گذشته دردمو تسکین بدم 

و این بزرگ شدن دوباره گیجم کرده اونم تو این اوضاع احوال زندگی 



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۲۸
خورشید جاودان

نظرات  (۱)

۲۸ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۶ هالی هیمنه
تنهایی مفهوم پیچیده‌ایه. البته نه، آدما هستن که خیلی پیچیده‌ن. گاهی تنهایی تنها چیزیه که می‌تونه اون‌هارو به آرامش برسونه، ولی گاهی هم کاملاً برعکس میشه؛ تنهایی تبدیل میشه به خوره‌ای که آدم رو از درون کم‌کم نابود می‌کنه و اون هم هیچ کاری از دستش بر نمیاد! 
پاسخ:
خودمو سپردم به جریان زندگی 
قبلا خلاف جهت جریان بودم برای بدست اوردن سلامتی و خیلی چیزای دیگه می جنگیدم اما مدتی خسته شدم میگذرونم ببینم به کجا می رسم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی