خیلی وقتها فکر میکنم بنده خاص خدا هستم دوست ندارم این فکر نشونه ی غرورم باشه ولی فکر و حس خاص بودن همیشه با من بوده ، همیشه که نه مدت زیادیه که این حس همراه منه
خدا منو خیلی دوست داره اینو هم به چشم خودم دیدم و هم حسش میکنم
بیست و یک سالگی برای بار اول بیماری اومد سراغم سه سال بعد اثری ازش نبود تا ۲۷ سالگی که برای بار دوم مهمان تنم شد ، اون موقع از نظر علم پزشکی خیلی خوش شانس می بودم باید تا یک سال دیگه زنده می موندم ولی نه سال از اون روزا گذشت و من همچنان زنده ام و زندگی میکنم این اولین نشونه دوست داشتن خدا
بعضی وقتاشده تا لب پرتگاه رفتم ولی عمو پیره دستمو گرفته و نگذاشته سقوط کنم
بهترین قسمتش قدرت و توان عجیبیه که بهم داده راستش منم مثل شما خسته میشم ، کم میارم وخیلی وقتا از خیلی چیزا شاکی میشم ولی تهش خدا رو شکر میکنم برای داشته ها و نداشته هام انگار که عمو پیره اصلا دلش نمیخواد من ناشکری کنم فوری داشته هامو میاره تو ذهنم
قدرت و توان زندگی کردن باعث شده هرچی سخت تر بشه من مقاومتر بشم و این یه نعمت الهی که عمو پیره بهم داده
تو این دنیایی که همه برای بیشتر داشتن در حال رقابت باهم هستن من یه گوشه ی این زندگی به بهتر شدن محیط اطرافم و حال دل دور و بریام فکر میکنم و هیچوقت دنبال رقابت و حرص بیشتر داشتن نبودم هرچند که معتقدم رفاه مالی یه وجه پررنگ زندگی ماست وتلاشم رو میکنم که تو این زمینه هم به یه جایی برسم ولی وقتی خدا یه پیمونه مشخص رزق و روزی برام در نظر گرفته دیگه چشم و هم چشمی و رقابت چه فایده داره اینجاست که باید شکر گذار همون داشته ی کمت هم باشی
هیچوقت نخواستم مثل خیلی ها یی که می شناسم همه عمرمو دنبال زیبایی ظاهری باشم چون از بچگی تو گوشم میخوندن تن ادمی شریف است به جان ادمیت نه همین لباس زیباست نشان ادمیت و خدا رو شکر میکنم توان متفاوت بودن از نوع دیگه رو بهم داد
خدا رو شکر میکنم که هیچوقت نخواستم مثل یه اثر هنری بیرون برم و ترجیح دادم یه ادم معمولی باشم ولی هر روز یه چیزی یاد بگیرم
ومن تمام این داشته ها و همه زندگیم رو از خدا و نعمت هایی که بهم داده میدونم و بخاطر همینه که میگم خدا منو خیلی دوست داره و خودمو بنده خاصش میدونم
برای شکر کردنش هزار و یک دلیل دیگه هم دارم
ولی وقتی به داشته هام فکر میکنم تو دلم دعا میکنم که هیجوقت مغرور نشم
نمیدونستم با نوشتن چند تا یادداشت درد دل قضیه کتابخونه تو وبلاگم اینقدر جدی میشه
انگار لازمه جهت شفاف سازی و ایجاد اعتماد یه چیزایی رو توضیح بدم
اول از همه فکر نمیکردم وبلاگ من جز چندنفری که خوب هم دیگه رو می شناسیم و دیگه یه جورایی رفیق شدیم و باهم ارتباط داریم خواننده دیگه ای هم داشته باشه بخاطر همین شاید تواون چندتا یادداشت در مورد کتابخونه اطلاعات لازمتون نباشه چون جور دیگه به چند نفر ی که می شناختم گفتم و باهم در موردش صحبت کردیم
دوم اینکه همه ما دوست نداریم شناخته بشیم چون وبلاگامون تقریبا تنها جای خصوصی و امنی که باقی مونده که می تونیم اونجا خود واقعیمون باشیم
و اما توضیحات لازم
این کتابخونه قرار تو یکی از مناطق محروم حاشیه ی شهری تو استان خوزستان ساخته بشه که من معلم شاغل در اون منطقه هستم و از نزدیک با کمبودها فقر فرهنگی و مالی مردم اون منطقه درگیرم چون تاثیر زیادی روی زنا و دخترایی داره که روزانه بعنوان مادر و دانش اموز باهاشون سر کار دارم بخاطر همین تصمیم گرفتم که کتابخونه بسازم چون تنها چیزی که میتونه زیربنای یه ادم رو بسازه به نظرم کتاب و مطالعه اس در ضمن مکان کتابخونه میتونه جای مناسبی برای فعالیتهای فرهنگی دیگری هم باشه
مجوز لازم از دهیاری و بخشداری گرفته شده و در حال جمع اوری کتاب تو منطقه ی خودمون و شهر خودم هستم و اصلا قصدم جمع اوری کمک از طریق وبلاگ نبود اما حالا که دوستان لطف کردن و از من شماره حساب خواستن ، وبلاگشون اطلاع رسانی کردن و به بنده اعتماد کردین سوال ها و شبهه هایی که براتون وجود داره رو تا حدی که بتونم پاسخ میدم و بابت هزینه ای که پرداخت شده با سند و مدرک اطلاع رسانی میکنم
تا این زنجیره اعتمادی که بوجود امده از بین نره
و تشکر میکنم بابت لطف ومحبت و اعتمادتون
در مورد نحوه کمک هم همه چی رو میگذارم به عهده خودتون یا فرستادن کتاب یا شماره حساب هرجور تمایل دارین اقدام کنید
همه چی از وقتی شروع شد که پارسال دکترا اب پاکی رو ریختن روی دستم اون روزی که فکر میکردم وقت زیادی برای زندگی کردن ندارم اون روز اینجا گفتم که ارزو دارم حداقل یه کار خوب و نیکی قبل مرگم در حد توانم انجام بدم ماه رمضون بود اینو در حد بیان ارزوم گفتم وقتی دوستان ازم پرسیدند چه کاری گفتم اگه بشه به چند خانواده بی بضاعت بسته ی خوراکی برسونم خوب میشه اونوقت ازم شماره حساب گرفتن و به حسابم پول ریختن یادمه با ۱۷۵هزار تومان تونستیم به کمک رفقای وبلاگی برای سه خانواده مقداری خوراکی برای ماه رمضان بخریم از اینجا بود که اعتماد بین ما چند نفر بیشتر از قبل شد فکر کنم وبلاگ قبلیم عکس و فاکتور خریدا هنوز باشه نمیدونم بگم خدا خیلی دوستم داره که دوستان ندیده و نشناخته بهم اعتماد دارن یا چیز دیگه ولی با خودم عهد بستم تا جایی که بتونم به بنده های خدا خدمت کنم میدونید من هنوز هم به خوبی ادما ایمان دارم هنوز معتقدم دنیا اونقدرا هم که فکر میکنیم تیره و تار نشده هرچند که باورهام کمی ترک خوردن ولی تمام تلاشمو میکنم چه بعنوان معلم چه دوست و حتی هم اتاقی بیمارستان و... حال دل بنده های خدا رو خوب کنم چون وقتی درد بکشی میتونی بقیه رو خوب درک کنی
اگر هم وبلاگم چیزی نگفتم و فقط به چند یادداشت مبهم بسنده کردم به این دلیل بوده که به همه حق میدم که نخوان یا نتونن به من اعتماد کنن به همین دلیل سعی کردم کمک مالی رو از فامیل و دوستام بگیرم که من رو می شناسن
اینا رو گفتم که تهش بگم اگر اعتماد کنید خوشحال میشم و اگر هم شک کنید بهتون حق میدم
به هر حال صلاح مملکت خویش خسروان دانند
قیمت کتاب ۸۲۰۰۰ تومان
قیمت کتاب ۴۸۰۰۰ تومان
هزینه پست ۱۲۰۰۰ تومان
قیمت داروی.... ۷۲۰۰۰ تومان
داروی .... ۳۶۰۰۰ تومان
تزریق ۴امپول ۱۴۰۰۰ تومان
خدایا تا کی باید دارو در اولویت باشه و کتاب رو بی خیال بشم
و چرا کتابا اینقدر گرون هستن؟
انصافه؟
هرچند فعلا نوبت درمان داروهای اصلی نرسیده که با شنیدن و دیدن قیمتهاش هوش از سرم بپره چه برسه کتابا رو بی خیال بشم
چند روز پیش دکتر برای نوشتن داروی خارجی ازم می پرسه وضع مالیت خوبه؟
بهش گفتم منم مثل نودو نه درصد مردم این مملکت
بازم شکر این یکی پرسید و ننوشت
اون دکترایی که انگار کاسب کار هستن و دارو می نویسن بعد هم میگن فقط از فلان داروخانه بگیر کجای دلم بگذارم
بازم انصاف بنده هات رو شکر
اوستا کریم خودت به دادم برس اخه تا کی ...
خیلی بعد نوشت :
اقا از دیشب تا حالا هرچی فکر میکنم چجوری صرفه جویی کنم تا اون کتاب ۸۲۰۰۰ تومنی رو بخرم به هیچ نتیجه ای نرسیدم جز اینکه پاشم چندتا عروسک کاردستی درست کنم که اونم بخدا حال ندارم
هی میگم اوستا کریم بارون تراول لطفا هی تو صدامو نشنو
اصلا کتاب پیش کش خودم و ...
اون رفیقمون که مجبوره ۲۷ میلیون پول یه داروی شیمی درمانی بده چی
اصلا من بی خیال ، گور بابای کتاب اون بیماری که ... ولش کن من که نباید اینار و بگم خودت که میدونی بخش کودکان و حتی بیماری های خاص بیمارستان ها رو نمی بینی واقعا صداشون رو نمیشنوی
یکمی از بعدا نوشت بیشتر:
الان به این نتیجه رسیدم که زمانی میشه گفت زندگی لاکچری داریم که با خیال راحت ۸۲۰۰۰ تومن که هیچ شما بگو ۱۸۲۰۰۰ پول بدی و کتاب بخری
بعد زیر باد خنک کولر رو تختت دراز بکشی و بخونی
و یه ارزوی دور از دسترس دیگه این که به کتابخونت نگاه کنی و حتی نتونی کتابات رو بشماری
خدایا از ته دل میگم خودت از یه گوشه کناری پول خرید یه سری کتاب توپ رو برسون
آمین
اگر رسمی بشم جوری که مثل بقیه معلم ها تابستون هم حقوق داشته باشم کل تابستون رو کتاب میخرم
تازه تبم قطع شده وگرنه میگفتم توهم ناشی از تب و بیماری
ولی بدجور دلم میخواد کتاب بخرم
بیدار شدم دارو بخورم بعدش بدخواب شدم
خداییش کدوم ادم عاقلی پنج صبح به این فکر میکنه که وقتی برای تهیه ی دارو پولی نبود هم اینقدر درمانده و مستاصل نبودم که الان هستم
کاش اونقدر پول داشتم که با خیال راحت و بدون منت برای کتابخونه کتاب می خریدم
خدا جون باور کن الان از ته دل به یه بارون شلافی تراول صد تومنی نیازمندیم
اینو که برای خودم تنها نمیخوام تو اون بارون رحمت رو بفرست به خدا وندی خودت همه سود میکنن منم قول میدم قد نیازم بردارم
ببینید چی شده که من پنج صبح گوشی به دست تو تاریکی این کلمات رو کنار هم ردیف کردم
واقعا از بی تفاوتی مردم لجم گرفته ولی از طرفی هم به خودم میگم کار خوب کردن که زور نیست خب براشون مهم نیست
وگرنه اوضاع اقتصادی ملت اونقدرام فجیع نیست که نتونن چارتا کتاب دو تومن سه تومنی کودک بخرن یا یه کتاب ده پونزده تومنی بزرگسال
حداقل مردمی که میبینم هر شب یه پست پیتزا یا کافه گردی یا بستنی خورون یا مهمونی تو اینستا دارن همون ملتی که خوب می شناسمشون وگرنه به خودم اجازه نمیدادم قضاوتشون کنم
همون همکارمو می گم که میخوان برن سفر خارج ولی وقتی پیامم رو تو گروه مدرسه خوند که در حال جمع اوری کتابم حتی به روی خودش هم نیاورد
کسانی که وقتی حسابی لبریزم میکنن از شرشون به اینجا پناه میارم و کلی خودم با خودم غر میزنم
و البته شاید کسی که میخونه رو هم خسته کنه ولی امشب بدجور سر ریز شدم نمیگفتم تو تنهایی مجبور بودم همش رو نشخوار کنم
میدونم این اواخر همه اش از کتابخونه گفتم حواسم هست
تو این دنیای مجازی کسی از کله گنده های شهر هنرمندا و دوست و رفقا نمونده که برای جمع اوری کتاب بهش پیام نداده باشم
اون لحظه میگن چشم و بعد درخواست من لابلای روزمرگی هاشون گم میشه اخه چراااااا؟
واقعا اهدای یه جلد کتاب برای هرنفر اینقدر سخت و هزینه بره؟
بخدا روم نمیشه دیگه بهشون پیام بدم
کم کم به هرکدوم دو سه بار پیام دادم
نمیدونم ما ادما از کی اینقدر پست و ترسناک شدیم، طوری که مجبوریم از چشم خودمون هم بترسیم
چرا باید همیشه بعد هر سلامی این سوال تو ذهنت بچرخه که خدایا خودت رحم کن
این یکی تو سرش چی میگذره ؟ نیتش چیه؟
کاش انسان واقعی بودیم و سوای جنسیت ، قومیت ، مذهب و .... فقط بخاطر اینکه انسانیم هم دیگه رو دوست داشتیم
تو این دنیا که روابط هورمونی حاکمه و متاسفانه زن به چشم ابزار نگاه میشه تنها راه اینه که خودت رو به خدا بسپاری
بخدا هر دختری که با روی گشاده پاسخگوی شماست وسیله ی لذت نیست فقط بزرگی و ادبش حکم میکنه مودبانه جوابگو باشه
از وقتی برای ساخت کتابخونه ی روستای محل کارم اقدام کردم و مجبورم بخاطر جمع اوری کمک های مردمی اقدام کنم بیشتر از قبل وحشت کردم و از لاک خوشبینی بیرون اومدم
واقعا ما به کجا میخوایم برسیم
کاش بدونن که کلام و حتی نگاه های بدشون چقدر روح و روانم رو ازار میده
کاش انسان واقعی بودیم
خدایا خودت من رو از شر گرگ های انسان نما حفظ کن
۱- مجوز ساخت کتابخونه ی روستای محل کارم رو از بخشداری گرفتم و بخاطر این موفقیت خیلی خوشحالم
۲- بعد ماه رمضون درگیر پروژه عکاسی از کودکان معلول میشم
۳- یادداشتهای یک دیوانه گوگول حسابی به دلم نشسته و تقریبا رو به اتمام
خوشحالم که بیشتر از قبل با ادبیات روس اشنا شدم
بعد از اتمام این کتاب قمار باز داستایفسکی رو شروع میکنم
۵- دیگه به زندگی ساکت عادت کردم و کم کم همه چی به سمت عادی شدن پیش میره